بازگشت

شب نشينان فلك چشم ترش را ديدند


شب نشينان فلك چشم ترش را ديدند

همه شب راز و نياز سحرش را ديدند

تا خدا سير و سفر داشت همه شب وز اشك

غرق در لاله و گل رهگذرش را ديدند

هر زمان رو به خدا كرد در آن خلوت اُنس

او دعا كرد و ملائك اثرش را ديدند

جلوه اش جلوه اي از نور خدا بود و ز عرش

همچو خورشيد به سر تاج زرش را ديدند

همه سيراب از آن چشمه رحمت گشتند

سائلان بخشش دُرّ و گهرش را ديند

روز پرسيدن هر مسئله از علم و كمال

پايه دانش و حُسن نظرش را ديدند

عمر او آينه عمر كم زهرا بود

در جواني همه شوق سفرش را ديدند

دود آهش به فلك رفت از آن حجره غم

شعله هاي جگر شعله ورش را ديدند

هركه پروانه شمع غم او شد هر شب

عرشيان سوختن بال و پرش را ديدند

چون كه شد سايه فكن نخل شهادت آن روز

همه با اشك «وفائي» ثمرش را ديدند

***