قطره اي از درياي فضائل اهل بيت (جلد 1 - 2)


459 / 1 اربلي رحمه الله در كتاب « كشف الغمة» از محمد بن طلحه نقل كرده است: مأمون يكسال بعد از شهادت حضرت رضا عليه السلام به بغداد آمد، روزي به قصد شكار از شهر خارج شد و در مسير راه از كوچه اي عبورش افتاد كه بچه ها در آنجا بازي مي كردند و حضرت جواد عليه السلام با آنها ايستاده بود و در آن هنگام يازده سال بيشتر از عمر شريفش نگذشته بود.

بچه ها با مشاهده ي مأمون همگي پراكنده شده و فرار كردند، ولي حضرت جواد عليه السلام از جاي خود حركت نكرد. مأمون نزديك آمد و نگاهي به آن حضرت نمود و گفت: اي پسر چرا به همراه بچه ها فرار نكردي؟

امام عليه السلام فورا جواب داد:

اي اميرالمؤمنين (!!) راه تنگ نبود تا با رفتن خود آن را وسيع گردانم، و گناهي مرتكب نشده ام تا از عقوبت آن بترسم، و گمانم به تو نيكو است كه كسي را بدون گناه ضرر نمي رساني.

مأمون از آن سخنان شيوا و محكم او بسيار تعجب كرد و عرض كرد: اسم تو چيست؟

فرمود: نام من محمد است. عرض كرد: فرزند چه كسي هستي؟

فرمود: من فرزند علي بن موسي الرضا هستم.

مأمون بر پدر آن حضرت درود و رحمت فرستاد، و به سوي مقصد خود روانه شد، چون از آبادي دور شد باز شكاري را بدنبال دراجي [1] فرستاد، باز از ديدگان او براي مدتي ناپديد گشت، و وقتي برگشت در منقارش ماهي كوچكي بود كه هنوز آثار حيات در وجودش مشاهده مي شد، خليفه از ديدن آن بسيار تعجب كرد، سپس آن را در دستش گرفت و از همان راهي كه آمده بود برگشت.

چون به آن محل كه حضرت جواد عليه السلام را ملاقات كرده بود رسيد بچه ها را ديد كه مثل سابق آنجا را ترك گفته و فرار نمودند ولي اين بار هم آن حضرت از جاي خود حركت نكرد و همانجا ايستاد، خليفه نزديك آمد و سؤال كرد: در دست من چيست؟ فرمود:

يا أميرالمؤمنين (!!) ان الله خلق بمشيته في بحر قدرته سمكا صغارا تصيدها بزاة الملوك و الخلفاء، فيختبرون بها سلالة أهل بيت النبوة.

خداوند تبارك و تعالي به مشيت خود در درياي قدرتش ماهي هاي كوچكي را مي آفريند، و باز شكاري پادشاهان آن را صيد مي كند و پادشاهان آن را در ميان دست پنهان مي كنند تا فرزندان اهل بيت نبوت را با اين وسيله امتحان كنند.

چون مأمون اين كلمات را از آن حضرت شنيد تعجب كرد، و ضمن نگاه عميقي كه به او كرد گفت: به راستي كه فرزند امام رضا عليه السلام هستي، و احسان خود را به آن حضرت دو چندان كرد. [2] .

460 / 2 سيد بن طاووس رحمه الله در كتاب «مهج الدعوات» از أم عيسي دختر مأمون نقل كرده است كه گفت:

من زياد بر شوهر خود يعني حضرت محمد بن علي عليهماالسلام غيرت مي ورزيدم و مراقب او بودم، روزي بر پدرم مأمون وارد شدم در حالي كه مست بود و نمي توانست درست بينديشد.

به غلام خود گفت: شمشير مرا بده، شمشير را گرفت و سوار شد و گفت: به خدا قسم مي روم و او را مي كشم.

من چون اين حالت را از او ديدم گفتم: (انا لله و انا اليه راجعون) [3] چه به روزگار خود و شوهرم آوردم و از ناراحتي سيلي به صورت خود مي زدم و دنبال او به راه افتادم تا اينكه بر امام عليه السلام وارد شد، و ديدم كه او را با شمشيري پياپي زد بطوري كه او را قطعه قطعه كرد سپس از نزد او خارج شد، من از پشت سرش گريختم، و آن شب را تا به صبح نخوابيدم، چون روز مقداري بالا آمد به ديدار پدرم آمدم و به او گفتم: آيا مي داني ديشب چه كردي؟ گفت: چه كردم؟

گفتم: فرزند حضرت رضا عليه السلام را كشتي ! ناگاه چشمانش برقي زد و از وحشت زياد از حال رفت و بيهوش گرديد، و پس از مدتي كه به حال آمد به من گفت: واي بر تو، چه مي گويي؟

گفتم: بلي به خدا قسم اي پدر، تو ديشب بر او وارد شدي و پيوسته او را با شمشير زدي تا او را كشتي، دوباره از شنيدن اين خبر دچار اضطراب و نگراني شد و گفت: ياسر خادم را حاضر كنيد وقتي ياسر آمد به او نگاهي كرد و گفت: واي بر تو اين حرفها چيست كه دختر من مي گويد؟!

ياسر گفت: راست مي گويد: قصه همان است كه او مي گويد: مأمون به سينه و صورت خود زد و گفت: (انا لله و انا اليه راجعون)، به خدا قسم هلاك و نابود شديم، و كار ما به رسوايي كشيد و تا قيامت ما را سرزنش خواهند كرد، بعد به ياسر گفت: برو راجع به اين قضيه تحقيق كن و فورا خبر آن را برايم بياور.

ياسر از نزد مأمون خارج شد و پس از مدتي كوتاه برگشت و گفت: اي اميرالمؤمنين (!!) برايت بشارت آورده ام ! از او پرسيد چه خبري آوره اي؟! گفت: نزد آن حضرت رفتم، ديدم نشسته و پيراهني پوشيده و دندان هاي خود را مسواك مي كرد، بر او سلام كردم و گفتم: اي فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم دوست دارم اين پيراهن خود را به من ببخشي تا در آن نماز بخوانم و به آن تبرك بجويم، و من مقصودم اين بود كه بدن نازنين او را مشاهده كنم كه آيا اثري از شمشيرها بر آن مانده است يا نه؟ به خدا قسم بر بدن اثري از زخم شمشير نبود و سفيد بود مثل عاجي كه مقداري زردي به آن رسيده باشد.

مأمون با شنيدن اين خبر گريه اي طولاني كرد و گفت: با ديدن اين كرامت و شنيدن اين معجزه عذري ديگر براي ما باقي نماند و همانا اين براي اولين و آخرين عبرت است. [4] .

461 / 3 عياشي رحمه الله در كتاب تفسير از محمد بن عيسي بن زياد نقل كرده است كه گفت:

در دفتر و محل كار ابن عباد بودم، ديدم مشغول رونويسي نوشته اي است، از آن سؤال كردم كه چيست؟ گفتند: نامه اي را حضرت رضا عليه السلام از خراسان فرستاده است. از آنها درخواست كردم كه آن را به من نشان دهند تا بخوانم، و آنها پذيرفتند.

در آن نوشته شده بود:

بسم الله الرحمن الرحيم، أبقاك الله طويلا و أعاذك من عدوك، يا ولدي، فداك أبوك.

بنام خداوند بخشنده ي مهربان، خداوند تو را نگهدارد و در پناه خود از شر دشمنانت محافظت فرمايد، اي پسرم، فدايت شوم.

من در حال حيات و در صحت و سلامتي اموال خود را به تو واگذار نمودم، به اميد آنكه خداوند بر تو منت گذارد و بر خويشاوندان خود و غلامان حضرت موسي بن جعفر و امام صادق عليه السلام احسان و بخشش كني. و اما سعيده [5] او زني است كه هوشيار است و استعداد قوي و دقت نظر دارد در اموالي كه مي بخشند.

خداوند تبارك و تعالي فرموده است: (من ذا الذي يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له أضعافا كثيرة) [6] ، «كيست كه به خدا وام دهد وام نيكويي و او برايش چندين برابر كند».

و فرموده است: (لينفق ذو سعة من سعته و من قدر عليه رزقه فلينفق مما آتاه الله) [7] .

«تا آنكه اشخاص دارا و ثروتمند به اندازه ي ثروت خود و كساني كه نادار هستند به قدر امكان كه خدا به آنها مرحمت نموده بخشش كنند».

و هر آينه خداوند به تو وسعت زيادي عطا كرده است، اي پسرم، پدرت فدايت شود كارها را از من پنهان مكن كه از نصيب خود بي بهره بماني، والسلام. [8] .

462 / 4 برسي رحمه الله در كتاب «مشارق» مي گويد.

روايت شده است: حضرت جواد عليه السلام بعد از شهادت پدرش به مسجد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم آمد، در حالي كه در سنين كودكي بود، به طرف منبر به راه افتاد و يك پله بالا رفت و سپس شروع به سخنراني نمود و فرمود:

أنا محمد بن علي الرضا، أنا الجواد، أنا العالم بأنساب الناس في الأصلاب أنا أعلم بسرائركم و ظواهركم و ما أنتم صائرون اليه، علم منحنا به من قبل خلق الخلق أجمعين و بعد فناء السماوات و الأرضين.

من محمد فرزند علي بن موسي الرضا عليهماالسلام هستم و لقبم جواد است. من به نسب هاي مردم وقتي در صلب پدران خود هستند آگاهم، من از امور باطني و ظاهري و آينده ي شما باخبرم. و اين دانش، اكتسابي نيست بلكه قبل از آفرينش خلائق و پديد آمدن هستي به ما بخشيده شده و تا از بين رفتن آسمان ها و زمين آن را دارا مي باشيم.

و اگر غلبه ي اهل باطل و دولت گمراهان و به شك افتادن اهل شك نبود هر آينه كلامي مي گفتم كه اولين و آخرين به شگفت مي آمدند.

سپس دست مبارك خود را بر دهان نهاد و فرمود: يا محمد، اصمت كما صمت آباؤك من قبل.

سكوت كن همان طور كه پدرانت پيش از تو سكوت كردند. [9] .

463 / 5 طبري رحمه الله در كتاب «دلائل الامامه» از زكريا بن آدم رحمه الله نقل كرده است كه گفت:

در خدمت حضرت رضا عليه السلام بودم كه حضرت جواد عليه السلام را در حالي كه سن شريف او كمتر از چهار سال بود نزد او آوردند، دست خود را بر زمين زد و سر خود را به طرف آسمان بلند كرد و مدتي در فكر فرو رفت. حضرت رضا عليه السلام فرمود:

بنفسي أنت، فيم طال فكرك.

فدايت شوم، در چه باره اين قدر فكر مي كني؟

عرض كرد: فيما صنع بامي فاطمة عليهاالسلام أما و الله لأخرجنهما ثم لاحرقنهما ثم لاذرينهما ثم لأنسفنهما في اليم نفسا.

در آن رفتار زشت و ظالمانه اي كه با مادرم فاطمه عليهاالسلام نمودند، به خدا قسم آن دو ظالم را از قبر بيرون مي آورم، بدن آنها را به آتش مي سوزانم، و خاكسترش را بر باد مي دهم، و آن ها را در دريا سرازير مي كنم.

حضرت رضا عليه السلام او را در برگرفتند و بين دو چشمان مبارك او را بوسيدند و فرمودند: پدر و مادرم به فدايت، تو شايسته و سزاوار منصب امامتي. [10] .

464 / 6 كليني رحمه الله در كتاب «كافي» از علي بن ابراهيم و او از پدرش نقل كرده است كه گفت:

گروهي از شيعيان اطراف، از حضرت جواد عليه السلام اجازه خواستند كه خدمت او برسند، امام عليه السلام به آنها اجازه فرمود، و آنها وارد شدند و در يك مجلس از آن حضرت سي هزار مسأله پرسيدند و امام عليه السلام در حالي كه ده ساله بودند همه ي آنها را جواب مرحمت فرمودند. [11] .

علامه ي مجلسي رحمه الله در كتاب «بحارالانوار» ذيل اين حديث شريف مي فرمايد:

ممكن است اشكال شود كه اگر سؤال و جواب هر مسأله اي يك سطر يعني پنجاه حرف باشد مدت زماني كه لازم دارد بيشتر از سه ختم قرآن است، پس چگونه ممكن است كه در يك مجلس صورت گرفته باشد؟ و اگر گفته شود، پاسخ امام عليه السلام در بيشتر اين مسائل مختصر به «بلي» و «نه» بوده يا به اعجاز در سريع ترين وقت انجام شده در مورد سؤال چنين چيزي ممكن نيست.

سپس گفته است كه از اين اشكال به چند گونه مي شود پاسخ داد:

1- اينكه گفته اند: سي هزار، اشاره به زيادي سؤال و جواب است، نه اينكه واقعا حساب كرده باشند، زيرا شمردن اين گونه مسائل جدا بعيد است.

2- ممكن است در اذهان اين گروه سؤال هاي زيادي به طور متحد بوده و هنگامي كه امام عليه السلام به يكي از آن سؤالها جواب مي داد در واقع به همه ي آنها جواب داده است.

3- ممكن است امام عليه السلام كلمات كوتاه و مختصري مي فرموده ولي از آن احكام بسياري استنباط و استخراج مي كردند، و اين جواب پسنديده اي است. [12] .

4- مقصود از وحدت مجلس، وحدت نوعي باشد يعني يك نوع مجلس كه از نظر ترتيب و تنظيم و افراد يك شكل داشته است يا اينكه مقصود اين است كه مجلس در يك محل مانند مني برگزار شده گر چه در روزهاي متعدد صورت گرفته باشد.

5- ممكن است مبني بر بسط دادن زمان بوده كه صوفيه قائلند يعني امام عليه السلام تصرف در زمان نموده و آن را بسط و توسعه داده است.

6- اينكه اعجاز امام عليه السلام تنها در سرعت بخشيدن به پاسخ خود ايشان نبوده بلكه در سرعت بخشيدن به كلام آن گروه هم اثر گذاشته است يا اينكه امام عليه السلام به ايشان جواب مي داده است از روي علمي كه به باطن آنها داشته است پيش از آنكه ايشان سؤال خود را مطرح كنند.

7- اين كه مقصود از سؤال ارائه نامه ها و نوشته هاي طولاني است كه به هم پيچيده بودند و امام عليه السلام جواب آنها را به طور غير عادي در زير آنها مي نوشتند. اينجا كلام علامه ي مجلسي رحمه الله به پايان مي رسد، خداوند مقام او را برتر گرداند. [13] .

مؤلف رحمه الله گويد: مجلسي رحمه الله كه اشكال را مطرح كرده و به وجوه هفتگانه ي فوق جواب داده، مسأله را در موردي فرض كرده است كه هر سؤال و جواب يك سطر باشد، ولي مي دانيم كه بسياري از سؤالها و جواب ها بيشتر از نيم سطر بلكه بيست حرف نيست، مثل اينكه سؤال شود «قاف» چيست؟ جواب دهد: كوهي است كه به دنيا احاطه دارد، و سؤال شود «صاد» چيست؟ جواب دهد: چشمه اي در زير عرش است، و سؤال شود «اسم» چيست؟ جواب دهد: صفتي است كه بيان موصوف مي كند

سوال شود: آيا مسح كردن بر روي كفش جايز است؟ جواب دهد: نه. سؤال شود: چند تكبير در نماز ميت بايد گفت؟ جواب دهد: پنج تكبير.

سؤال شود آيا قرائت در نماز واجب است؟ جواب دهد: بلي، و مانند اين گونه سؤالات كه فراوان است. و اگر چنين باشد تمام سؤالها و جواب ها مدت زماني كه لازم دارد بيش از يك ختم قرآن نمي شود و تجربه شده است كه هر جزء قرآن وقتي به آرامي خوانده شود بيست دقيقه بيشتر طول نمي كشد و در اين صورت يك ختم قرآن در مدت ده ساعت ممكن است انجام شود، پس نيازي به اين همه زحمت نيست كه براي دفع اشكال پاسخ هاي گوناگون فراهم كنيم.

و از اين هم كه چشم پوشي كنيم باب اعجاز توسعه دارد و امام عليه السلام به نيروي اعجاز و قدرتي كه خدا در اختيار او قرار داده است اين گونه اعمال را به راحتي انجام مي دهد، و اين اشكالات در برابر اعجاز مقاومت و پايداري نخواهند داشت.

465 / 7 كليني رحمه الله در كتاب «كافي» بابي تحت عنوان «آنچه به سبب آن ادعاي حق و باطل از يكديگر جدا مي گردد» تشكيل داده و در آنجا از محمد بن ابي العلاء نقل كرده است كه گفت:

از يحيي بن اكثم قاضي سامراء - بعد از آنكه او را بسيار امتحان نمودم و با او مناظره و گفتگو و مراسله داشتم و از علوم آل محمد صلي الله عليه و آله و سلم سؤال كردم - شنيدم كه گفت: روزي وارد مسجد رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم شدم تا قبر مبارك او را طواف كنم، حضرت جواد عليه السلام را ديدم كه در آنجا طواف مي كند، درباره ي مسائلي كه در نظر داشتم با آن حضرت گفتگو كردم و او همه را جواب فرمود، به ايشان عرض كردم: مي خواهم سؤالي از شما بپرسم ولي به خدا قسم خجالت مي كشم. امام عليه السلام فرمود:

من از آن سؤال به تو خبر مي دهم قبل از آنكه بپرسي، مي خواهي از امام سؤال كني كه كيست؟

عرض كردم: به خدا قسم سؤال مورد نظرم همان است.

فرمود: من امام هستم، عرض كردم نشانه اي مي خواهم تا يقين كنم.

آن حضرت در دست خود عصايي داشت، وقتي من چنين گفتم فورا آن عصا شروع به صحبت كرد و گفت:

ان مولاي امام هذا الزمان و هوالحجة.

به راستي مولا و صاحب من امام اين زمان است و او حجت پروردگار است. [14] .

466 / 8 قطب الدين راوندي رحمه الله در كتاب «خرائج» از محمد بن ميمون نقل كرده است كه گفت:

همراه حضرت رضا عليه السلام در مكه بودم قبل از آنكه آن حضرت به خراسان سفر كند، وقتي خواستم برگردم عرض كردم: مي خواهم به مدينه مراجعت كنم نامه اي براي ابوجعفر عليه السلام بنويسيد با خود ببرم.

امام عليه السلام تبسمي نمود و نامه را نوشت و من با خود به مدينه آوردم، چشمانم در آن هنگام نابينا گشته بود خادم، حضرت جواد عليه السلام را در حالي كه در گهواره بود آورد و من نامه را به آن حضرت تقديم كردم. و او به موفق خادم دستور داد مهر از نامه گشوده و آن را باز كند، موفق آن را در پيش روي حضرت باز كرد و ايشان آن را ملاحظه نمود.

سپس به من فرمود:

يا محمد، ما حال بصرك؟

اي محمد، چشمانت چطور است؟

عرض كردم: سلامتي خود را از دست داده و نابينا گشته است همانطور كه مشاهده مي كنيد.

آن حضرت دست مبارك خود را بر چشمان نابيناي من كشيد و به بركت آن بينايي دوباره به ديدگان من برگشت و شفا يافت ؛ آنگاه دست و پاي نازنين او را بوسيدم و از خدمتش مرخص شدم در حالي كه همه جا را مي ديدم. [15] .

467 / 9 ابن شهر آشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» مي نويسد:

هنگامي كه معتصم عباسي به خلافت رسيد و با او بيعت كردند از احوال حضرت جواد عليه السلام تفحص مي كرد تا اينكه به عبدالملك زيات نامه اي نوشت و دستور داد كه آن حضرت را با همسرش ام الفضل به بغداد روانه كند، زيات هم علي بن يقطين را براي اين كار خدمت آن حضرت فرستاد.

امام عليه السلام آماده سفر شد و به بغداد رفت، در آنجا معتصم احترام و تعظيم به عمل آورد و اشناس غلام را با تحفه هايي نزد آن حضرت فرستاد و پس از مدتي ظرف شربت ترش نارنج كه آن را مهر كرده بود براي آن بزرگوار به همراه همان غلام فرستاد.

غلام شربت را نزد آن حضرت آورد و عرض كرد: اميرالمؤمنين !! خودش با جمعي از اشخاص سرشناس كه از آنها احمد بن ابي داود و سعد بن خصيب هستند از اين شربت نوشيده اند و دستور داده است كه آن را با آب يخ سرد كرده و ميل فرمائيد و فورا بايد اين كار را انجام دهيد.

امام عليه السلام فرمود:

أشربها بالليل.

مهلت بدهيد آن را شب مي آشامم.

غلام گفت: اين شربت خوب است سرد آشاميده شود و يخ تا شب آب مي شود و از بين مي رود و آن قدر اصرار و پافشاري كرد و امام عليه السلام را مجبور ساخت تا از آن شربت زهرآلود آشاميد در حالي كه از نقشه ي آنها و عمل ايشان كاملا باخبر بود. [16] .

رنگ چهره ي مباركش گندمگون تيره بود و لذا شكاكان در آن وجود نازنين شك كردند و او را بر قيافه شناسان عرضه نمودند، آنها وقتي به آن حضرت نگاه كردند خود را با صورت بر روي زمين انداختند و سجده كردند، سپس برخاستند و به آن شكاكان گفتند:

يا ويحكم أمثل هذا الكوكب الدري و النور الزاهر، تعرضون علي مثلنا؟ هذا و الله الحسب الزكي و النسب المهذب الطاهر، ولدته النجوم الزواهر، و الأرحام الطواهر، و الله ما هو الا من ذرية النبي صلي الله عليه و آله و سلم و أميرالمؤمنين عليه السلام.

«واي بر شما آيا مثل اين ستاره ي تابان و نور درخشنده را به مانند ما عرضه مي كنيد؟! بخدا قسم او داراي حسب و نسبي پاك و پاكيزه است، ستارگان درخشان و رحم هاي پاك او را به دنيا آورده اند، به خدا قسم او جز از ذريه ي پيغمبر و اميرالمؤمنين عليه السلام نيست».

حضرت جواد عليه السلام كه در آن هنگام بيش از 25 ماه از عمر شريفش نگذشته بود، قاطع و برنده لب به سخن گشود و فرمود: الحمدلله الذي خلقنا من نوره ، و اصطفانا من بريته، و جعلنا امناء علي خلقه و وحيه.

حمد و سپاس سزاوار خداوندي است كه ما را از نور خود آفريد و از ميان مخلوقاتش برگزيد و ما را امين بر وحي خود در ميان بندگانش قرار داد.

اي مردم ! من محمد فرزند علي، فرزند موسي و نسب شريف خود را تا اميرالمؤمنين و فاطمه ي زهرا عليهم السلام برشمرد، سپس فرمود:

آيا در مثل من شك مي شود و بر خدا و جدم پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم افترا زده مي شود و بر قيافه شناسان عرضه مي شوم؟

اني و الله لأعلم في سرائرهم و خواطرهم، و اني و الله لأعلم الناس أجمعين بما هم اليه صائرون.

بخدا قسم من مي دانم آنچه مردمان در باطن و نيت هاي خود پنهان كنند و از همه مردم به تحولات ايشان و آينده اي كه دارند آگاهترم.

حق مي گويم و از روي صدق و راستي علمي را كه خداوند تبارك و تعالي قبل از آفرينش و پيش از برپايي آسمانها و زمين ما را از آن آگاه نموده است اظهار مي كنم.

و أيم الله لو لا تظاهر الباطل علينا و غواية ذرية الكفر و توثب أهل الشرك و الشك و الشقاق علينا، لقلت قولا يعجب منه الأولون و الآخرون.

و به خدا قسم اگر باطل بر ما چيره نبود و اگر اهل شرك و شك و شقاوت و گمراهي بر ما سيطره نداشتدند هر آينه كلماتي مي گفتم كه اولين و آخرين از آن به شگفت آيند و تعجب كنند.

سپس دست مبارك خود را بر دهان نهاد و فرمود:

اي محمد، ساكت باش همانطور كه پدرانت سكوت كردند.

(فاصبر كما صبر اولوالعزم من الرسل و لا تستعجل لهم كانهم يوم يرون ما يوعدون لم يلبثوا الا ساعة من نهار بلاغ فهل يهلك الا القوم الفاسقون) [17] .

«همانطور كه انبياء اولوالعزم صبر كردند تو هم صبر را پيشه خود ساز و براي عذاب آنها شتاب مكن تا آنكه روزي كه وعده داده شده اند ببينند و آن زمان مي پندارند كه گويا جز ساعتي درنگ نكرده اند، پس آيا جز مردمان فاسق و تبه كار هلاك مي شوند.»

سپس به سوي مردي كه كنار آن حضرت بود آمد و دستش را گرفت پس پيوسته در ميان جمعيت انبوه راه مي رفت و مردم برايش راه باز مي كردند پس پيرمردان و بزرگان قوم را ديدم كه به آن حضرت نگاه مي كردند و مي گفتند: (الله أعلم حيث يجعل رسالته) «خدا داناتر است كه رسالت خود را كجا قرار دهد و به چه كسي واگذار كند».

از آن ها درباره ي او سؤال كردم، جواب دادند: اينها گروهي از طايفه ي بني هاشم از اولاد عبدالمطلب هستند.

اين خبر به امام رضا عليه السلام كه در خراسان بود رسيد و آن حضرت خدا را سپاس گفت و سپس قصه ي ماريه قبطيه و تهمت ناروايي كه به او زدند يادآور شد و در خاتمه فرمود:

الحمدلله الذي جعل فيّ و في ابني محمد اسوة برسول الله صلي الله عليه و آله و سلم و ابنه ابراهيم عليه السلام.

حمد و سپاس مخصوص خداوندي است كه در مورد من و فرزندم محمد عليهماالسلام چيزي قرار داد كه درباره ي پيغمبر صلي الله عليه و آله و سلم و فرزندنش ابراهيم قرار داده بود و من تأسي به رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم كردم. [18] .

468 / 10 كليني رحمه الله در كتاب «كافي» از يحيي صنعاني نقل كرده است كه گفت: در مكه خدمت حضرت رضا عليه السلام رسيدم و ديدم كه آن حضرت براي فرزندش امام جواد عليه السلام موز را پوست مي كند و به او مي خوراند. به ايشان عرض كردم: فدايت شوم ايشان آن نوزاد مبارك است؟ فرمود:

نعم: يا يحيي هذا المولود الذي لم يولد في الاسلام مثله مولود أعظم بركة علي شيعتنا منه.

بلي اي يحيي، اين نوزادي است كه در اسلام بابركت تر از او براي شيعيان فرزندي به دنيا نيامده است. [19] .

469 / 11 ابن شهر آشوب رحمه الله در كتاب «مناقب» از عسكر - غلام حضرت جواد عليه السلام - نقل كرده است كه گفت:

بر آن حضرت وارد شدم و از روي تعجب با خود گفتم: سبحان الله: چقدر چهره ي مولايم گندمگون و بدن او ضعيف است ! به خدا قسم هنوز اين كلامم را تمام نكرده بودم كه ناگاه ديدم قد مبارك او طويل و جسم شريفش عريض گشت به طوري كه ايوان خانه را از هر جهت پر كرد.

سپس ديدم رنگ بدن او مثل شب تاريك سياه شد، بعد از آن ديدم از برف سفيدتر و سپس مثل خون قرمز گرديد و بعد از آن مانند برگ سبز شاخه هاي درختان سبز شد، سپس جسم او كاهيده گرديد تا به صورت اول برگشت و رنگ بدن حالت اصلي خود را يافت و من كه از ديدن اين صحنه ي عجيب مبهوت زده شده بودم با رو به زمين افتادم.

آنگاه حضرت جواد عليه السلام مرا با صداي بلند نهيب زد و فرمود:

يا عسكر، تشكون فنبئكم و تضعفون فتقويكم، و الله لا يصل الي حقيقة معرفتنا الا من من الله عليه بنا و ارتضاه لنا وليا.

اي عسكر ! دچار شك و ترديد مي شويد ما شما را آگاه مي كنيم، و سست و ضعيف مي شويد و ما شما را تقويت مي كنيم. و به خدا قسم به حقيقت معرفت و شناخت ما نمي رسد مگر كسي كه خداوند بر او منت گذارد و او را به عنوان والي و دوست ما پسند كند و برگزيند. [20] .

470 / 12 علامه مجلسي رحمه الله در كتاب «بحارالانوار» از بنان بن نافع نقل مي كند كه گفت: به حضرت رضا عليه السلام عرض كردم: فداي شما شوم بعد از شما چه كسي اختيار دار امور است؟ فرمود:

اي پسر نافع ! از اين در كسي وارد خواهد شد كه از من ارث مي برد آنچه را كه من از امام پيشين ارث بردم، و او حجت خداوند تبارك و تعالي بعد از من است.

مشغول اين گفتگو با حضرت رضا عليه السلام بودم كه ناگهان حضرت جواد عليه السلام از در وارد شد و چون چشم مباركش به من افتاد فرمود:

اي پسر نافع برايت حديثي نگويم؟

انا معاشر الأئمة اذا حملته أمه يسمع الصوت في بطن امه اربعين يوما، و اذا أتي له في بطن أمه أربعة أشهر رفع الله تعالي له أعلام الأرض فقرب له ما بعد عنه حتي لا يعزب عنه حلول قطرة غيث نافعة و لا ضارة.

همانا ما امامان اين گونه هستيم كه هرگاه يكي از ما مادرش به او باردار شود تا چهل روز صدا را در شكم مادر بشنود، و وقتي چهار ماه گذشت خداوند تبارك و تعالي علامت هاي زمين را براي او بالا مي برد و بر اثر آن آنچه از او دور است نزديك مي شود به طوري كه حتي ريزش قطره اي باران سودمند باشد يا مضر از او مخفي و پنهان نماند.

و اينكه به حضرت رضا عليه السلام گفتي: حجت دوران بعد از ايشان كيست؟ همان كسي كه حضرت رضا عليه السلام به تو معرفي كرد حجت خدا بر تو است . عرض كردم: پيش از همه آن را مي پذيرم. سپس امام رضا عليه السلام بر ما وارد شد و فرمود:

اي پسر نافع آنچه فرمود قبول كن، و به اطاعت و فرمانبرداري از او گردن بنه، زيرا حكم و فرمان او حكم و فرمان من است و حكم و فرمان من حكم و فرمان رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم مي باشد. [21] .

471 / 13 و نيز در همان كتاب مي نويسد: از عمر بن فرج روايت شده است كه گفت:

به امام جواد عليه السلام در حالي كه كنار دجله ايستاده بوديم عرض كردم: شيعيان شما ادعا مي كنند كه شما مي دانيد چقدر آب در ميان اين دجله مي باشد، و وزن آن چه مقدار است؟ به من فرمود:

آيا خداوند تبارك و تعالي مي تواند علم آن را به پشه اي از مخلوقات خود واگذار كند يا نه؟

عرض كردم: او قادر است و مي تواند.

امام عليه السلام فرمود: أنا أكرم علي الله تعالي من بعوضة و من أكثر خلقه. من نزد خدا از پشه بلكه از بسياري از آفريدگان گرامي ترم. [22] .

472 / 14 شيخ طبرسي رحمه الله در كتاب «احتجاج» در ضمن حديثي نقل كرده است: [23] .

حضرت جواد عليه السلام كه در آن هنگام نه سال و چند ماه از عمر شريفش بيشتر نگذشته بود وارد مجلس شد و در جايگاه خود بين دو متكاي چرمين كه آنجا نهاده بودند نشست، يحيي بن اكثم كه از همه ي دانشمندان عصر خودش معروفتر بود در مقابل آن حضرت نشست و مردم هر يك در مرتبه ي خود نشستند، مأمون هم كه مسندش را در كنار حضرت جواد قرار داده بودند در مسند خود قرار گرفت. و بعد از آنكه مجلس با اين هيئت آراسته گرديد يحيي بن اكثم رو كرد به مأمون و گفت: آيا اميرالمؤمنين اجازه مي دهند كه از ابوجعفر عليه السلام مسأله اي را سؤال كنم؟

مأمون به او گفت:از خود ايشان اجازه بگير.

يحيي بن اكثم رو كرد به حضرت جواد عليه السلام و عرض كرد: فدايت شوم اجازه مي دهيد سؤالي از حضرتعالي بپرسم؟

امام عليه السلام فرمود:

آنچه مي خواهي سؤال كن.

يحيي عرض كرد: فدايت شوم نظر مبارك شما درباره ي محرمي كه صيدي را به قتل رساند چيست؟

امام عليه السلام فرمود: اين كشتن صيد در بيرون حرم اتفاق افتاده يا در حرم؟ محرم [24] به حرمت آن عالم بوده يا جاهل؟ عمدا اين قتل را مرتكب شده يا از روي خطا و اشتباه؟ محرم آزاد بوده است يا بنده؟ صغير بوده است يا كبير؟ اولين بار بوده يا پيش از آن هم قتلي مرتكب شده است؟ صيد او از پرندگان بوده يا از غير پرندگان؟ صيد كوچك بوده است يا بزرگ؟ بر عمل خود اصرار داشته و يا پشيمان گشته است؟ صيد را در شب كشته است يا روز؟ محرم به احرام عمره بوده يا محرم به احرام حج بوده است؟

يحيي بن اكثم كه از شنيدن شاخه هاي اين مسأله و فروعي كه امام عليه السلام براي سؤال او تشكيل داد به سرگرداني دچار شده بود و آثار عجز و ناتواني در چهره ي او ظاهر گشت و زبان او به لكنت افتاد به طوري كه همه ي اهل مجلس به درماندگي او پي بردند.

مأمون گفت: خدا را بر اين نعمت كه رأي مرا درباره ي ابوجعفر عليه السلام مطابق با واقع قرار داد سپاسگزارم و به بستگان خود نگاهي كرد و گفت: آيا اكنون فهميديد و باور كرديد آنچه را قبول نمي كرديد؟

سپس رو كرد به حضرت جواد عليه السلام و عرض كرد: فدايت شوم ؛ اگر فروعي را كه براي اين مسأله بيان كرديد و وجوهي را كه برشمرديد حكم هر يك از آن را مي فرموديد از محضر شما استفاده مي كرديم.

امام عليه السلام درخواست او را پذيرفت و فرمود:

محرم وقتي صيد را بيرون حرم كشته باشد و آن صيد از پرندگان بزرگ باشد بايد يك گوسفند كفاره دهد، و اگر در داخل حرم اين كار را كرده باشد كفاره دو چندان است. وقتي محرم جوجه اي را در بيرون حرم به قتل رساند بايد بره اي را كه تازه از شير گرفته اند كفاره دهد.

و اگر اين كار را در داخل حرم انجام داده باشد بايد بره و قيمت آن جوجه را كفاره دهد.

اگر صيد خر وحشي بوده لازم است يك گاو، و اگر شترمرغ بوده يك شتر و اگر آهو بوده بايد يك گوسفند قرباني كند، و اگر يكي از اينها در حرم صورت گرفته باشد كفاره را دو برابر بايد تقديم كعبه كند. و در تمام اين موارد آنكه مرتكب صيد شده اگر محرم به احرام حج بوده قرباني را در مني و اگر محرم به احرام عمره بوده قرباني را در مكه بايد ذبح كند.

و كفاره صيد نسبت به عالم و جاهل مساوي است. كسي كه عمدا مرتكب قتل شده گناه بر او نوشته مي شود، ولي در مورد خطا او را مي بخشند و گناهي بر او نمي نويسند. كسي كه آزاد بوده و قتل را مرتكب شده كفاره به عهده ي خود او است، ولي بنده كفاره اش بعهده ي مولاي او مي باشد.

اگر صغيري كه به حد تكليف نرسيده مرتكب قتل شده كفاره ندارد، ولي بر كبير كفاره واجب است. كسي كه مرتكب قتل شده و پشيمان گشته كيفر آخرت از او ساقط مي شود، ولي كسي كه بر آن اصرار ورزد عذاب آخرت هم بر او واجب مي گردد.

پاسخ امام عليه السلام كه پايان يافت مأمون صدا زد: أحسنت يا أبا جعفر، اي ابو جعفر ؛ احسان كردي و مطلب را خيلي خوب بيان نمودي، خداوند به تو احسان كند، و پاداش دهد. اكنون اگر صلاح مي دانيد شما مسأله اي از يحيي بپرسيد.

امام عليه السلام به يحيي فرمود:

از تو پرسش نمايم؟

عرض كرد: اختيار با شما است، اگر سؤال فرموديد و من مي دانستم جواب مي دهم و گرنه از محضر خودتان استفاده مي كنم.

حضرت جواد عليه السلام فرمود: مردي به زني در اول روز نگاه كرد بر او حرام بود، روز كه مقداري بالا آمد حلال گرديد، چون ظهر فرا رسيد بر او حرام شد، هنگام عصر حلال شد، وقت غروب حرام گرديد، شبانگاه بر او حلال و نيمه شب بر او حرام شد و همين كه صبح طلوع كرد دوباره براي او حلال گرديد، وجه حرمت و حليت را در اين مسأله بيان كن و بگو چگونه مي شود كه اين زن گاهي حلال و زماني حرام مي گردد؟

يحيي عرض كرد: به خدا قسم ! جوابي براي اين مسأله نمي دانم و وجوهي كه در آن هست نمي شناسم، خودتان پاسخ مسأله را بيان كنيد تا همه ي ما استفاده كنيم .

امام جواد عليه السلام فرمود:

اين زن در اول روز كنيز كسي بود لذا نگاه آن مرد اجنبي بر او حرام بود، روز كه مقداري بالا آمد او را از صاحبش خريداري كرد و بر او حلال شد، هنگام ظهر او را آزاد كرد بر او حرام گرديد، چون عصر شد، با او ازدواج كرد و بر او حلال شد، وقت غروب ظهار كرد و بر او حرام گرديد، شبانگاه كفاره ي ظهار را پرداخت و بر او حلال شد نيمه هاي شب او را طلاق داد و بر او حرام گرديد، و وقتي كه صبح شد رجوع كرد و بر او حلال شد.

كلام امام عليه السلام كه به اينجا رسيد و جواب مسأله را كاملا بيان فرمود مأمون به نزديكان و خويشان خود از بني عباس كه در مجلس حضور داشتند رو كرد و گفت: آيا در ميان شما كسي هست كه بتواند اين مسأله را اين گونه جواب دهد يا مسأله قبلي را آن گونه روشن و مفصل بيان كند؟

گفتند: نه به خدا قسم نمي دانيم، و اميرالمؤمنين (!!) كه داناتر از ما بود ندانست.

مأمون گفت: واي بر شما، اهل بيت رسول خدا صلي الله عليه و آله از ميان خلق به فضل و برتري برگزيده شده اند و كمي سن در ايشان مانع از بروز كمالات نيست. اين خبر دنباله دارد كه ما در اينجا به خاطر اختصار ذكر نكرديم. [25] .

473 / 15 صاحب كتاب «روضات الجنات» از ابو يزيد بسطامي كه او از متصوفه بود [26] حديثي نقل كرده است به خيال آنكه مسلك و مذهب آنها را تقويت مي كند و ما بيان خواهيم كرد انشاء الله كه دلالت آن بر خلاف آنها بيشتر است.

طيفور بن عيسي بن آدم كه معروف به ابويزيد بسطامي مي باشد گفته است: سالي به قصد زيارت بيت الله الحرام از شهري كه در آن ساكن بودم يعني بسطام در غير وقت حج خارج شدم، در مسير راه به شام عبورم افتاد و قبل از آنكه وارد دمشق شوم به روستائي كه در اطراف آن بود مرور كردم، در آنجا بر روي تپه خاكي كودك چهار ساله اي را ديدم كه با خاك بازي مي كرد.

با خود گفتم: اين كودك است اگر به او سلام كنم او نمي فهمد سلام چيست؟ و اگر سلام نكنم يكي از واجبات را تباه ساخته ام، رأي خود را جمع كرده و تصميم گرفتم بر او سلام كنم، وقتي سلام كردم سر خود را بالا آورد و فرمود:

سوگند به كسي كه آسمان را برافراشته و زمين را گسترانيده، اگر جواب دادن سلام دستور الهي نبود به تو جواب نمي دادم، امر مرا كوچك شمردي و مرا به خاطر كمي سن و سال تحقير نمودي، سلام بر تو و رحمت خدا و بركات او بر تو باد.

سپس اين آيه را كه شاهد فرمايش او بود تلاوت نمود:

«و اذا حييتم بتحية فحيوا بأحسن منها» [27] «وقتي به شما تحيتي گفتند به شكلي بهتر آن را پاسخ دهيد»، و ساكت ماند.

عرض كردم: (أو ردوها) [28] يعني دنباله آيه را خواندم كه مي فرمايد: «يا به همان شكل جواب دهيد».

فرمود: آن كار افراد كوته فكري مثل تو است از گفتار او دريافتم كه يكي از بزرگان و سروران است كه مورد تأييد الهي است.

عرض كردم: اي سرور من ؛ از خدا طلب آمرزش مي كنم و از عملي كه مرتكب شدم توبه مي كنم و او در حالي كه اشك از چشمانش مي ريخت اين آيه را تلاوت فرمود:

(و هو الذي يقبل التوبة عن عباده و يعفوا عن السيئات و يعلم ما تفعلون) [29] ، «او كسي است كه توبه را از بندگانش مي پذيرد و از بديها و زشتي هاي آنها چشم پوشي مي نمايد و آنچه مي كنيد بخوبي مي داند».

سپس به من فرمود: اي ابويزيد ؛ خوش آمدي، چه چيز تو را از شهر خودت بسطام به شام كشانيده است؟

عرض كردم: اي سرور من زيارت بيت را قصد كرده ام.

فرمود: كدام خانه ! عرض كردم: خانه ي محترم خداوند

فرمود: قصد خوبي داري، و سكوت كرد، بعد از مدتي سر خود را به طرف من بلند كرد و فرمود:

اي ابا يزيد آيا صاحب آن خانه را شناخته اي؟

اشاره او را دانستم و به مقصود او پي بردم و عرض كردم ؛ نه او را تاكنون نشناخته ام فرمود: آيا ديده اي كسي به خانه اي رود كه صاحب آن را نمي شناسد؟

عرض كردم: نه اي سرور من، و اكنون به شهر خود برمي گردم تا آنكه صاحب آن خانه را بشناسم.

فرمود: اختيار با خود شما است.

من با او وداع كردم و همان ساعت به طرف بسطام برگشتم و در آنجا از ديگران كناره گرفتم و خلوت گزيدم تا خداوند تبارك و تعالي را شناختم سپس از شهر به قصد زيارت خارج شدم و مسيري را پيمودم تا به شام رسيدم، و وقتي در روستاي اطراف دمشق مي گذشتم در همان محل سابق آن كودك را به همان حال قبلي كه در سال گذشته ديده بودم يافتم، جلو رفتم و سلام كردم، او به من خوش آمد گفت و سلام مرا نيكوتر از گذشته پاسخ داد، سپس نشستم و او به گفتگو پرداخت و من از هيبت او قدرت سخن گفتن نداشتم و فقط پرسشي اگر مي كرد مي توانستم جواب دهم. پس از مقداري گفتگو به من فرمود:

اي ابا يزيد ؛ گويا صاحب آن خانه را شناخته اي؟

عرض كردم: بلي اي سرور من.

فرمود: آيا به تو اجازه داد كه به خانه اش بيائي؟ عرض كردم: نه اي سرور من، و معني كلام و اشاره اش را فهميدم، عرض كردم: برمي گردم تا اينكه اجازه دهد به زيارت خانه اش آيم.

فرمود: اي ابا يزيد آيا اين صحيح است كه اگر كسي شخصي را شناخت بدون اجازه و دعوت او به خانه اش هجوم آورد؟

عرض كردم: نه اي سرور من، و از همين جا برمي گردم.

فرمود اختيار با خودت مي باشد.

من با او وداع كردم و به بسطام برگشتم، و پس از مدتي كه در آنجا ماندم دوباره عازم زيارت شدم و همان مسير را طي كردم، و اين بار هم در همان محل آن كودك را مشاهده نمودم، به او سلام كردم و او بهتر از گذشته به من پاسخ داد و خوش آمد گفت، و هيبتش بيشتر از پيش قلبم را فراگرفت، پس از مدتي به من توجهي كرد و فرمود:

اي ابا يزيد، گويا صاحب آن خانه اجازه ات داد كه خانه اش را زيارت كني؟ عرض كردم: بلي، فرمود: اي بيچاره وقتي صاحب خانه را شناختي چه حاجتي داري به در و ديوار، مردان بلند همت كه به زيارت خانه مي روند در جستجوي صاحب خانه اند و او را مي طلبند كه شايد لحظه اي به آنها نظر لطف و عنايتي كند، تو كه برايت آن مقصود حاصل گشته است، من اشاره ي كلام او را فهميدم و ساكت ماندم.

به من فرمود: آيا امشب به عنوان ميهمان با من مي ماني - و آن وقت بين ظهر و عصر بود -.

عرض كردم: بلي اي سرور من، و همانجا بر روي تپه ي كنار او نشستم، او نگاهي به خورشيد كرد و فرمود: آيا وضو داري؟ عرض كردم: نه.

فرمود: به دنبال من بيا، به اندازه ي ده قدم كه دنبال او رفتم نهري را ديدم كه بزرگتر از فرات بود، او كنار نهر نشست و به نيكوترين شكل وضو ساخت، و من وضو گرفتم، ايستاد كه نماز بخواند، ناگهان قافله اي از آنجا عبورش افتاد، نزد يكي از اهل قافله رفتم و از آن نهر سؤال كردم، جواب داد كه اين جيحون است.

در اين هنگام جماعت برقرار شد و نماز برپا گرديد، به من فرمود: جلو بايست و امامت كن، عرض كردم: شما بايستيد، فرمود: تو از جميع جهات ديني سزاوار هستي، ايستادم و نماز خواندم.

پس از تمام شدن نماز به من فرمود: برخيز و دنبال من راه برو، برخاستم و به اندازه ي بيست قدم كه برداشتم ناگهان نهر آبي ديدم كه بزرگتر از فرات و جيحون بود.

به من فرمود: همين جا بنشين تا برگردم، من نشسته بودم و پس از مدتي ديدم چند نفر سواره از آنجا عبور مي كنند، از آنها پرسيدم اين محلي كه من در آن هستم كجاست و نامش چيست؟ گفتند: اينجا رود نيل است واز اينجا تا مصر يك فرسخ يا كمتر مانده است، ساعتي كه گذشت مولايم حاضر گشت و به من فرمود: برخيز تا از اينجا برويم.

به اندازه ي بيست قدم كه راه رفتيم نزديك غروب خورشيد به محلي رسيديم كه نخل فراواني داشت در آنجا نشستيم تا خورشيد غروب كرد و وقت نماز فرا رسيد، به من فرمود: نماز را بپا دار.

نماز خوانديم و بعد از نماز نوافل زيادي بجاي آورد، آنگاه نشست، ناگهان شخصي به طرف او آمد و با خود طبقي داشت، طبق را بر زمين نهاد و خواست كه برود به او اشاره فرمود كه بنشين، او هم نشست و با ما هم غذا شد، به خدا قسم در تمام عمرم غذايي مانند آن و لذيذتر از آن نخورده ام، و وقتي كه از خوردن فارغ شديم آن شخص زيادي آن را برداشت و رفت، سپس ايشان برخاست به من فرمود: با من بيا.

كمي كه بدنبال او رفتم ناگهان كعبه را ديدم و آنجا جماعتي برپا بود و نماز مي خواندند، ما هم نماز خوانديم، پس از نماز كم كم مردم متفرق شدند و رفتند، در اين ميان ايشان شخصي را صدا زد، فورا لبيك گفت و حاضر شد،- و عرض كرد: خوش آمديد اي آقاي من و اي فرزند آقاي من. به او فرمود: در كعبه را باز كن تا زيارت كند و طواف نمايد، آن شخص رفت و در را گشود، من داخل كعبه شدم، زيارت كرده و طواف نمودم، آنگاه خارج شدم، سپس ايشان داخل كعبه شد و پس از مدت كمي خارج گرديد و به من فرمود: كاري دارم و بايد بروم، تو در اينجا مي ماني تا ثلث آخر شب فرا رسد، برمي خيزي و روي آن سنگها كه نشانت مي دهم در همان جهت مي روي و وقتي به انتها رسيد، آنجا مي نشيني و تا طلوع فجر استراحت مي كني و مي خوابي، آنگاه برخيز و وضو بگير و نمازت را بخوان، اگر من آمدم كه با تو هستم و اگر نيامدم برو در امان خدا.

عرض كردم: چنين خواهم كرد اي سرور من، وقتي كه ايشان رفت از آن شخص كه در كعبه را گشود سؤال كردم اين كودك چه كسي بود؟ جواب داد: او آقاي من حضرت محمد جواد عليه السلام بود.

گفتم: (الله اعلم حيث يجعل رسالته) «خدا مي داند كه رسالت خود را كجا و نزد چه كسي قرار دهد»، من به فرموده ي او عمل كردم، و ثلث آخر شب كه رسيد برخاستم و روي سنگها كه به من نشان داده بود رفتم تا تمام شد به روستائي رسيدم، كنار ديواري در همانجا نشسته و بخواب رفتم، همينكه سپيده ي صبح ظاهر گرديد كنار آب رفتم و وضو گرفتم و نماز صبح را خواندم، و تا طلوع خورشيد به انتظار او رو به قبله در حالي كه سر را پائين انداخته و هيچ طرف نگاه نمي كردم نشستم، و چون ديدم حاضر نشد اشاره اش را فهميدم و دريافتم كه مرا ترك كرده است، به جانبي توجه كردم ديدم اين روستا متصل به شهر بسطام است، داخل شهر شدم و تا مدتي طولاني اين قضيه را به كسي نگفتم، و پس از گذشت زمان آن را بازگو كردم، و خداوند است كه آدمي را از لغزشها حفظ مي كند. [30] .

مؤلف رحمه الله گويد: اشكال در اين روايت مربوط به اين قسمت از فرمايش امام عليه السلام است كه فرمود: وقتي او را شناختي چه نيازي به زيارت در و ديوار است؟

ممكن است از اين اشكال اين گونه جواب داده شود كه امام عليه السلام با اين فرمايش خود اشاره به فساد مسلك و عقيده ي بايزيد كرده و انكار مذهب او نموده است زيرا او متصوفه است و آنها مي گويند: بندگان بعد از رسيدن به مرتبه ي يقين نيازي به عبادت كردن ندارند و به اين آيه ي شريفه استدلال مي كنند كه خداوند تبارك و تعالي فرموده است: (و اعبد ربك حتي ياتيك اليقين) [31] «پروردگارت را پرستش كن تا به مرتبه ي يقين برسي» غافل از اينكه مراد از يقين در اين آيه ي مباركه مرگ است، يعني تا مادامي كه مرگ انسان فرانرسيده است بايد عمل را رها نكند و تكليف از او برداشته نمي شود، و هنگامي كه مرگ كسي رسيد قيامت او برپا مي گردد.

ثانيا اين جمله را امام عليه السلام از جهت تهديد و توبيخ او فرموده است به اميد اينكه از مذهب باطل خود برگردد، همان طور كه فعل امام عليه السلام و بردن او را به بيت الله الحرام بر اين مطلب دلالت دارد.

و اينكه فرموده است «براي نماز امامت كن زيرا تو از جميع جهات سزاوارتري» مقصود امام عليه السلام امامت براي همراهان او بوده است زيرا آنها بيشتر سني مذهبند، و آن حضرت خواسته است يكي بودن مذهب امام و مأموم را در جماعت رعايت كند. يا به اين اعتبار بوده كه سن او به ظاهر بيشتر از امام عليه السلام بوده است، و از اينها گذشته در روايت هيچگونه تصريحي نشده كه امام عليه السلام به ابا يزيد اقتدا كرده است. [32] .

474 / 16 يوسف بن حاتم شامي در كتاب «در النظيم» از ابراهيم بن سعيد نقل مي كند كه گفت:

حضرت جواد عليه السلام را ديدم كه دست مباركش را به برگهاي زيتون مي زد و آنها به نقره تبديل مي شد، من بسياري از آنها را گرفتم و در بازار مصرف كردم و هيچگونه تغييري نكرد. [33] .

475 / 17 طبري رحمةالله در كتاب «دلائل الامامة» از محمد بن يحيي نقل كرده است كه گفت:

حضرت جواد عليه السلام را ديدم كه در كنار دجله ايستاده است، ناگاه دو طرف دجله بهم رسيد و آن حضرت براحتي عبور كرد، و او را در شهر انبار [34] كنار فرات ديدم كه همانگونه از آن عبور كرد. [35] .

در آخر اين بخش حكايت جالبي در ارتباط با شخصيت حضرت جواد عليه السلام كه استاد ما آية الله ميرزا محمد حسين نائيني آن را نقل كرده است مي آوريم:

ايشان فرمود: شخصي بود كه ارواح را حاضر مي كرد و با كسي كه حاضر كردن روحي را از او طلب مي كرد شرط مي كرد روح مورد نظر از ارواح انبياء الهي و ائمه طاهرين عليهم السلام و اصحاب برجسته نباشد.

روزي شخصي نزد او آمد و خواست كه روحي را حاضر كند و روح حضرت جواد عليه السلام را كه در ميان امامان عليهم السلام كمترين سن را دارد در نظر گرفت. همينكه احضار كننده به مقدمات كارش شروع كرد دچار اضطراب و آشفتگي شديدي شد و خشمناك گرديد، و به آن شخص گفت:

ويحك لقد طلبت مني احضار روح رجل يتمني سليمان بن داود أن يكتحل بتراب نعله. «واي بر تو، از من حاضر كردن روح شخصيتي را طلب كرده اي كه سليمان بن داود خاك قدم او را سرمه چشمانش مي كند».

1100 / 1 ابوجعفر محمد بن جعفر طبري در «دلائل الامامه» مي نويسد: ابومحمد، حسن بن علي عليهماالسلام مي فرمايد:

امام جواد عليه السلام كودكي دو سال و يك ماهه بود كه چهره ي زيبايش گندمگون بود، عده اي ناباوران و تشكيك ورزان - كه خدا لعنتشان كند - مي گفتند: - العياذ بالله - آن حضرت از امام رضا عليه السلام نيست؛ بلكه از غلام او، به نام سفيف سياه است. و مي گفتند: از لؤلؤ است.

اين در حالي بود كه امام رضا عليه السلام در خراسان و در نزد مأمون بود،آنان امام جواد عليه السلام را به مكه نزد قيافه شناسان بردند تا نسب او را شناسايي نمايند، آنان در اجتماع مردم در مسجدالحرام آن كودك زيبا را به قيافه شناسان نشان دادند.

وقتي قيافه شناسان به آن حضرت با ديده ي دقيق و تيزبين خود نگاه كردند محو جمال آن حضرت شدند، با رو به سجده افتادند. آنگاه برخاسته و رو به آن ناانصافان كرده و گفتند: واي بر شما! آيا كودكي را كه همانند ستاره ي درخشان و نور فروزان است به امثال ما نشان مي دهيد؟

سوگند به خدا! او داراي حسبي نيكو، نژادي پاك و خالص است، سوگند به خدا! نطفه ي او بجز در صلب هاي نيكو و رحم هاي پاك، پرورش نيافته است، سوگند به خدا! او جز از فرزندان اميرمؤمنان علي عليه السلام و رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم نيست، برگرديد و از خداوند پوزش طلبيده و استغفار نماييد و در مورد همچو فرزندي شك و ترديد ننماييد.

در اين هنگام وجود نازنين امام جواد عليه السلام - كه كودكي دو ساله و يك ماهه بود - لب به سخن گشود و با زباني كه از شمشير بران تر بود با فصيح ترين بيان فرمود:

الحمد لله الذي خلقنا من نوره بيده، و اصطفانا من بريته، و جعلنا أمناءه علي خلقه و وحيه. معاشر الناس، أنا محمد بن علي الرضا بن موسي الكاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علي سيد العابدين بن الحسين الشهيد بن أميرالمؤمنين علي بن أبي طالب عليهم السلام و ابن فاطمة الزهراء عليهاالسلام و ابن محمد المصطفي صلي الله عليه وآله وسلم ففي مثلي يشك؟ و علي و علي أبوي يفتري و اعرض علي القافة؟

سپاس خدايي را كه ما را با دست قدرت خويش از نور خود آفريد و از ميان مخلوقاتش برگزيد و ما را امين بر وحي خود و بر مردم قرار داد.

اي مردم! من محمد بن علي الرضا بن موسي الكاظم بن جعفر الصادق بن محمد الباقر بن علي سيد العابدين بن الحسين الشهيد بن أميرالمؤمنين علي بن ابي طالب عليهم السلام هستم، من فرزند فاطمه ي زهرا عليهاالسلام و فرزند محمد مصطفي صلي الله عليه وآله وسلم هستم. آيا در نسب همچو من (كه داراي چنين نسب والايي هستم) شك و ترديد راه دارد؟ آيا بر من و پدر و مادر من افترا بسته و به قيافه شناسان ارائه مي شود؟

حضرت فرمود:

والله! انني لأعلم بأنسابهم من آبائهم، اني والله، لأعلم بواطنهم و ظواهرهم، واني لأعلم بهم أجمعين، و ما هم اليه صائرون، أقوله حقا، و أظهره صدقا و عدلا، علما ورثناه الله قبل الخلق أجمعين، و بعد بناء السماوات والأرضين. و أيم الله، لولا تظاهر الباطل علينا، و غلبة دولة الكفر، و توثب أهل الشكوك والشرك والشقاق علينا، لقلت قولا يتعجب منه الأولون والآخرون.

سوگند به خدا! من به نژاد و نسب شما از پدرانتان آگاه تر هستم، سوگند به خدا! من به باطن و ظاهر شما آگاهم، و از همه ي آنها و از تمام افكارتان و آنچه در پيش داريد آگاهم، اين مطلب را با حق واقعيت مي گويم و با راستي و عدل آن را آشكار مي نمايم، كه اين دانشي است كه خداوند متعال آن را پيش از آفرينش همه ي مخلوقات و پس از بناي آسمان ها و زمين ها به ما ارزاني داشته است.

سوگند به خدا! اگر نبود كه اينك باطل بر ما چيره گشته و غلبه با دولت كفر است و حركت ناباوران، مشركان و سركشان بر عليه ماست سخني را ابراز مي كردم كه پيشينيان و آيندگان در شگفت مي شدند.

آنگاه آن حجت خدا دست مبارك خود را بر دهان خويش گذاشته، سپس به خويشتن خطاب فرمود: اي محمد! آرام و خاموش باش و سكوت اختيار كن! آنسان كه پدران تو سكوت اختيار كردند، و اين آيه ي شريفه را تلاوت فرمود: (فاصبر كما صبر اولوا العزم من الرسل و لاتستعجل لهم...) [36] .

«پس صبر كن آن گونه كه پيامبران اولوالعزم صبر كردند و براي (عذاب) آنان شتاب مكن...».

در اين هنگام مردي كه در كنار حضرتش بود آمد و دست مباركش را گرفت و او را از ميان جمعيت عبور مي داد و مردم براي او كوچه باز مي كردند.

راوي گويد: ديدم كه بزرگاني از اطرافيانش به آن حضرت نگاه مي كنند و اين آيه را مي خوانند: (الله أعلم حيث يجعل رسالته) [37] ؛ «خداوند آگاهتر است كه رسالت خويش را در كجا قرار دهد؟!»

پرسيدم: اينان چه كساني هستند؟

گفتند: گروهي از طايفه ي بني هاشم از فرزندان عبدالمطلب هستند.

راوي گويد: اين خبر به محضر مبارك امام رضا عليه السلام رسيد و آن حضرت از رفتاري كه آن ناباوران با فرزند عزيزش داشتند، آگاه شد.

در اين حال حضرت، خداي را سپاس فرمود، آنگاه روي مبارك به برخي از حاضرين از شيعيان خويش نموده و فرمود:

آيا مي دانيد به همسر حضرت رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم، ماريه قبطيه چه تهمتي زدند؟ به هنگام ولادت فرزندش ابراهيم بن رسول الله صلي الله عليه وآله وسلم چه افترايي به او بستند؟

آنگاه اين قصه را با همه تفصيلش بيان فرمود. [38] .

1101 / 2 در كتاب «الثاقب في المناقب» آمده است: علي بن عبيده گويد: حكيمه، دختر امام كاظم عليه السلام فرمود:

نزديك زايمان خيزران، همسر امام رضا عليه السلام بود، من و قابله اي در اتاق خيزران حضور داشتيم، امام رضا عليه السلام درب آن را بر روي ما بست. شب هنگام، درد زايمان خيزران شديد شد، از طرفي چراغ اتاق هم خاموش شد، ما از اين امر ناراحت شديم، ولي ديري نپاييد كه چهره ي ماه امام جواد عليه السلام طلوع نمود و اتاق را غرق در نور نمود.

به مادرش گفتم: خداوند تو را از نور چراغ بي نياز نمود.

آن نوزاد مبارك در تشتي نشست و جسم نازنينش را پرده ي نازكي همچون تور پوشانده بود.

بامدادان امام رضا عليه السلام تشريف فرما شد، او را در گهواره اي گذاشت و به من فرمود:

مواظب او باش و از كنار گهواره دور نشو!.

حكيمه گويد: من به پرستاري آن حضرت مشغول بودم، وقتي سه روزه شد، چشمانش رابه سوي آسمان نمود و نگاهي به طرف چپ و راست خود افكند و فرمود:

أشهد أن لااله الا الله وحده لاشريك له، و أن محمدا عبده و رسوله.

گواهي مي دهم كه معبودي جز خدا نيست، يكتاست و شريكي ندارد و به راستي حضرت محمد صلي الله عليه وآله وسلم بنده و فرستاده ي اوست.

من از اين امر در شگفت شده و از ترس بدنم لرزيد، برخاستم و به خدمت امام رضا عليه السلام آمده و عرض كردم: امر شگفتي از اين مولود ديدم.

فرمود:

چه ديدي؟ عرض كردم: اين كودك همين الآن چنين و چنان نمود.

امام رضا عليه السلام تبسمي نمود و فرمود: از اين پس شگفتيهاي زيادي از او خواهي ديد. [39] .

1102 / 3 باز در همان كتاب مي خوانيم: محمد بن [ابو] علاء گويد:

از قاضي القضاة، يحيي بن اكثم شنيدم، پس از آن كه تلاش زيادي نموده و با او مناظره كرده و به گفت وگو پرداختم و به او مهرباني نموده و هدايايي براي او فرستادم؛ از او در مورد علوم آل محمد عليهم السلام پرسيدم.

او گفت: مي گويم به شرط آن كه تا من زنده هستم آن را كتمان نمايي، پس از مرگ من، هر طور كه دلت مي خواهد، انجام بده.

روزي در شهر مدينه، وارد مسجد رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم شدم تا به طواف قبر رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم مشغول شوم، در اين حال، محمد بن علي الجواد عليه السلام را ديدم كه به طواف قبر پيامبر خدا صلي الله عليه وآله وسلم مشغول است. من با آن حضرت در مورد مسايلي كه داشتم مناظره كردم و حضرت همه را پاسخ داد.

عرض كردم: سوگند به خدا! مي خواهم از مسأله اي بپرسم، ولي به خدا! از شما خجالت مي كشم. فرمود:

اني اخبرك بها قبل أن تخبرني و تسألني عنها، تريد أن تسألني عن الامام.

اينك من، پيش از آن كه تو بپرسي، تو را از آن پرسش آگاه مي نمايم.

مي خواهي در مورد امام بپرسي.

عرض كردم: سوگند به خدا! پرسش من همين بود.

فرمود: امام من هستم.

عرض كردم: نشانه و علامت آن چيست؟

در اين هنگام، عصايي كه در دست آن حضرت بود به سخن درآمد و گفت:

ان مولاي امام هذا الزمان، و هو حجة الله.

به راستي كه مولاي من، امام اين زمان و حجت خداوند است. [40] .

1103/ 4 باز در همان منبع و نيز در كتاب «اختصاص» منسوب به شيخ مفيد قدس سره آمده است: علي بن خالد (كه داراي مذهب زيدي بود)، گويد:

من در سامراء در محله ي عسكر بودم، شنيدم كه شخصي را از ناحيه ي شام دستگير كرده، به زنجير بسته و در آنجا زنداني نموده اند. مي گفتند: (از حق خبر مي دهد و ادعايي دارد).

من خودم را به زندان رساندم و از دربانان اجازه گرفته و وارد اتاق او شدم، متوجه شدم كه او داراي فهم و عقل است.

گفتم: فلاني! قصه ي تو چيست؟

گفت: من يكي از ساكنين شام هستم، همواره در مكاني كه سر مطهر امام حسين عليه السلام را نصب كرده بودند، به عبادت خداي متعال مشغول بودم، شبي رو به محراب مشغول ذكر بودم، ناگاه شخص بزرگواري را در برابر خود ديدم، نگاهش كردم. او به من فرمود:

برخيز! من برخاستم، او اندكي با من راه رفت، ناگاه ديدم در مسجد كوفه هستم، به من فرمود: آيا اين مسجد را مي شناسي؟

عرض كردم: آري، اين مسجد كوفه است.

او در آن مسجد مشغول نماز شد، من نيز به همراه او نماز خواندم، آنگاه از آنجا بيرون رفت، من نيز به همراه او بيرون رفتم و اندكي با هم راه رفتيم، ناگاه ديدم در مكه هستيم، او كعبه را طواف مي نمود، من نيز مشغول طواف شدم.

آنگاه بيرون آمد و اندكي راه رفتيم، ناگاه ديدم من در شام، در همان جايي كه مشغول عبادت بودم، هستم و آن شخص از ديدگانم غايب شد و من از آنچه ديده بودم در شگفت و ترس بودم.

سال ديگر فرارسيد، باز آن شخص بزرگوار را همان جا ديدم، خوشحال شدم، مرا خواست و من پاسخ دادم و همانند سال پيش مرا به آن مكان هاي مقدس سير داد و سرانجام به شام باز گرداند.

هنگام جدايي فرارسيد، به او عرض كردم: سوگند به حق كسي كه اين توانايي را به تو ارزاني نموده، تو كيستي؟

ولي لختي سر مبارك خويش را به پايين انداخت، آنگاه نگاهي به من كرده و فرمود:

أنا محمد بن علي بن موسي عليهم السلام.

من محمد بن علي بن موسي هستم.

اين خبر شايع شد و به گوش محمد بن عبدالملك زيات، وزير معتصم رسيد، وي عده اي از مأموران خود را براي دستگيري من فرستاد، آنان مرا با زنجيرهاي آهنين بسته، و به سوي عراق روانه كردند، و همان گونه كه مي بيني مرا زنداني كرده و به ادعاي محال متهم ساخته اند.

به او گفتم: آيا مي خواهي اين جريان را به محمد بن عبدالملك برسانم؟

گفت: آري، برسان.

من قصه ي او را نوشته و جريان را توضيح داده و طي نامه اي به محمد بن عبدالملك دادم.

وزير، در پشت ورقه نوشت: به او بگو: كسي كه تو را در يك شب از شام به سوي كوفه و از كوفه به مدينه و از آنجا به مكه و از آنجا به شام سير داده از اين زندان خلاص نمايد.

من از اين پاسخ ناراحت شده و غمگين گشتم، و دلم به حال آن بنده ي خدا سوخت و با حزن و اندوه بازگشتم. فردا صبح به طرف زندان رفتم تا او را به صبر و رضا وادارم، جمعيت زيادي از مردم، به همراه عده اي از لشكريان، زندانبانان و پاسبانان را ديدم كه ترس و وحشت بر وجود آنان حاكم بود، از حال آنان پرسيدم.

گفتند: آن زنداني را كه از شام آورده بودند، شب گذشته مفقود شده و معلوم نيست به زمين رفته يا پرنده اي او را ربوده است.

وقتي علي بن خالد اين صحنه را مي بيند، به امامت امام جواد عليه السلام معتقد مي شود و اعتقاد نيكويي پيدا مي كند. [41] .

1104/ 5 باز در همان كتاب آمده است: علي بن اسباط گويد:

همراه امام جواد عليه السلام از كوفه خارج شدم، حضرت سوار بر الاغي بود، در بين راه، گله ي گوسفند عبور مي كرد، گوسفندي از گله جدا شده و به سوي حضرت آمد، آن گوسفند نزديك حضرت رسيد و صدايي كرد.

امام جواد عليه السلام آن را نگه داشت و به من دستور داد تا چوپان را احضار نمايم.

من فرمان مولايم را انجام دادم، وقتي چوپان آمد، امام جواد عليه السلام به او فرمود:

اي چوپان! اين گوسفند از تو شكايت مي نمايد و گمان مي كند كه در دوشيدن شير به آن ستم مي نمايي، شب هنگام وقتي نزد صاحبش باز مي گردد شير ندارد، از ستم بر او دست بردار و گرنه دعا مي كنم تا خداوند عمرت را كوتاه كند.

چوپان گفت: «گواهي مي دهم كه معبودي جز خدا نيست و به راستي كه حضرت محمد صلي الله عليه وآله وسلم پيامبر خدا است و تو وصي و جانشين پيامبري»، از شما مي خواهم بفرماييد از كجا متوجه اين امر شديد؟

امام جواد عليه السلام فرمود:

نحن خزان الله علي علمه، و غيبه و حكمته، و أوصياء أنبيائه، و عباد مكرمون. [42] .

ما خزانه داران دانش، غيب و حكمت خدا هستيم، ما اوصياي پيامبران او و بندگان ارجمند هستيم.

1105 / 6 باز در همان كتاب آمده است: حسن بن علي از پدرش علي نقل مي كند كه گويد:

شخصي نزد امام جواد عليه السلام آمد و عرض كرد: اي فرزند رسول خدا! من از دوستان شما هستم، پدرم در اثر مرگ ناگهاني از دنيا رفت، او داراي هزار دينار بود، من از محل اموال او اطلاعي ندارم و اهل عيال زيادي دارم، اينك مرا بي نياز نماييد.

امام جواد عليه السلام فرمود:

اذا صليت العشاء الآخرة فصل علي محمد و آل محمد مائة مرة، فان أباك يأتيك و يخبرك بأمر المال؛

وقتي نماز عشا را خواندي صد مرتبه بر محمد و آل محمد عليهم السلام صلوات فرست، پدرت (به خواب تو) مي آيد و محل اموالش را به تو مي گويد.

آن شخص دستور امام عليه السلام انجام داد، شب در عالم خواب پدرش را ديد، او گفت: فرزندم! اموالم در فلان مكان است، بردار.

او در عالم خواب به آن مكان رفت و هزار دينار را برداشت و پدرش ايستاده بود، گفت: فرزندم! اينك نزد فرزند رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم برو و به او خبر بده كه تو اين اموال را برداشتي و من تو را راهنمايي كردم، چرا كه آن حضرت به من امرفرمود.آن مرد آمد و جريان را خدمت امام جواد عليه السلام رساند و عرض كرد: حمد و سپاس خدايي را كه تو را گرامي داشته و برگزيد. [43] .

1106/ 7 باز در همان منبع آمده است: ابوصلت هروي گويد:

در مجلس امام جواد عليه السلام حضور پيدا نمودم، در اين محفل، گروهي از شيعيان و ديگران نيز حضور داشتند، شخصي برخاست و عرض كرد: آقاي من! قربانت گردم.

پيش از آن كه سخنش را ادامه دهد امام جواد عليه السلام فرمود:

نمازت را شكسته نخوان، و بنشين.

آنگاه آن شخص ديگري برخاست و گفت: مولاي من! قربانت گردم.

بازپيش ازآن كه سخنش را ادمه دهد امام جواد عليه السلام فرمود:

اگر كسي را پيدا نكردي، آن را به آب بيانداز كه به اهلش مي رسد.

او نيز نشست، وقتي مجلس تمام شد و همه رفتند عرض كردم: قربانت گردم، آقاي من! چيز شگفت انگيزي ديدم؟! فرمود:

آري، در مورد آن دو مرد مي پرسي؟

عرض كردم: آري، اي سرور من!

امام جواد عليه السلام فرمود: شخص اول برخاست تا در مورد كشتيبان بپرسد كه آيا مي تواند در كشتي نمازش را شكسته بخواند.

عرض كردم: لايقصر، لأن السفينة بمنزلة بيته ليس بخارج منها.

نه، شكسته نخواند، زيرا كشتي به منزله ي خانه ي اوست و از آن خارج نمي شود.

و آن ديگري برخاست تا بپرسد در صورتي كه مستحقي از شيعيان ما پيدا نكند، زكات مالش را به چه كسي بدهد؟

عرض كردم: ان لم تجد أحدا من الشيعة فارم بها في الماء، فانها تصل الي أهلها.

اگر نتوانستي كسي از شيعيان ما را پيدا كني، زكات مالت را به آب بينداز كه به اهلش مي رسد. [44] .

1107 / 8 باز در همان منبع آمده است: اسماعيل بن عباس هاشمي گويد:

روزي خدمت امام جواد عليه السلام شرفياب شده و از تنگي زندگي خود شكوه نمودم.

حضرت، سجاده ي خويش را بلند نمود و از ميان خاك شمش طلايي برداشت و به من داد. من شمش طلا را به بازار برده و به صراف دادم، در آن شانزده مثقال طلاي خالص بود. [45] .

1108 / 9 در «تفسير عياشي» مي نويسد: علي بن عباس [46] گويد:

من عازم مصر بودم، پيش از سفرم به مدينه رفتم و خدمت امام جواد عليه السلام شرفياب شدم، در آن موقع آن حضرت پنج ساله بود، من با دقت به حضرت مي نگريستم تا وقتي به مصر رفتم قد و قامت حضرتش را به يارانم توصيف نمايم.

در اين هنگام امام جواد عليه السلام نگاهي به من كرد و فرمود:

يا علي! ان الله أخذ في الامامة، كما أخذ في النبوة.

اي علي! خداوند متعال، امامت را انتخاب نموده؛ همچنان كه پيامبري را برگزيده.

(و اين آيه را قرائت فرمود:) (و لما بلغ أشده آتيناه حكما و علما) [47] ؛ «و هنگامي كه به بلوغ و قوت رسيد ما حكم (نبوت) و دانش را به او داديم». و (آيه ي ديگري را قرائت) فرمود: (و آتيناه الحكم صبيا) [48] ؛

«و ما فرمان (نبوت) را در كودكي به او داديم».

فقد يجوز أن يعطي الحكم ابن أربعين سنة، و يجوز أن يعطيه الصبي؛

پس به راستي جايز است كه خداوند حكم نبوت و امامت را به انسان چهل ساله عطا كند، همچنان كه رواست آن را به كودكي نيز عطا فرمايد. [49] .

1109 / 10 در مناقب ابن شهرآشوب آمده است:

حكيمه دختر امام كاظم عليه السلام گويد: نزديك زايمان خيزران، مادر امام جواد عليه السلام بود، امام رضا عليه السلام مرا خواست و فرمود:

يا حكيمة! احضري ولادتها.

اي حكيمه ! هنگام زايمان خيزران است نزد او بمان.

آنگاه مرا به همراه قابله به اتاق راهنمايي كرد، و چراغي براي ما روشن نمود و در را به روي ما بست.

شب هنگام، وقتي درد زايمانش شديد شد، در برابرش تشتي بود، در همان حال چراغ اتاق هم خاموش شد، ما از اين امر ناراحت شديم، ولي ديري نپاييد كه چهره ي ماه امام جواد عليه السلام طلوع نمود و وجود نازنين آن حضرت در تشت قرار گرفت، پرده ي نازكي به شكل لباس بر تن داشت كه از آن نور مي درخشيد و اتاق را روشن نمود من او را برداشته و در بغلم نشاندم و اين پرده ي نازك را از او برداشتم.

امام رضا عليه السلام تشريف فرما شد، و درب را گشود، ما او را آماده كرده بوديم، آن حضرت او را گرفت در گهواره اي گذاشت و به من فرمود:

يا حكيمة! الزمي مهده.

اي حكيمه! مواظب او باش و از كنار گهواره دور نشو.

حكيمه گويد: من به پرستاري آن حضرت مشغول بودم، وقتي سه روزه شد، چشمانش را به سوي آسمان نمود و نگاهي به طرف چپ و راست خود افكند و فرمود:

أشهد أن لااله الا الله، وأشهد أن محمدا رسول الله؛

گواهي مي دهم كه معبودي جز خدا نيست، و به راستي كه حضرت محمد صلي الله عليه وآله وسلم پيامبر خداست

من از اين امر در شگفت شده و با ترس برخاستم و به خدمت امام رضا عليه السلام آمده و عرض كردم: امر شگفتي از اين مولود شنيدم. فرمود:

چه شنيدي؟ من جريان را تعريف كردم.

حضرت فرمود: يا حكيمة! ما ترون من عجائبه أكثر.

اي حكيمه! از اين پس شگفتيهاي زيادي از او خواهي ديد. [50] .

1110 / 11 در دو كتاب ارزشمند «اعلام الوري» و «ارشاد» آمده است:

معمر بن خلاد گويد: در محضر امام رضا عليه السلام بودم كه مواردي چند از علامات امام را بيان نمود، آنگاه فرمود:

چه نيازي به اين علامات داريد؟ اين فرزندم ابوجعفرعليه السلام است كه جانشين خودم نموده و در مكانم قرار دادم.

حضرت سخن خود را ادامه داد و فرمود:

انا أهل بيت يتوارث أصاغرنا أكابرنا القذة بالقذة.

ما خانداني هستيم كه كوچكترهايمان از بزرگترهايمان به طور مساوي بي كم و كاست، ارث مي برند. [51] .

1111 / 12 در «عيون المعجزات» مي نويسد: كليم بن عمران گويد:

به امام رضا عليه السلام عرض كردم: دعا كنيد تا خداوند فرزندي براي شما عنايت فرمايد. حضرت فرمود:

تنها يك فرزند براي من روزي مي شود و او از من ارث مي برد. وقتي امام جواد عليه السلام متولد شد، امام رضا عليه السلام به يارانش فرمود:

قد ولد لي شبيه موسي بن عمران، فالق البحار، و شبيه عيسي بن مريم قدست ام ولدته، قد خلقت طاهرة مطهرة.

فرزندي براي من متولد شد كه همانند موسي بن عمران است كه درياها را مي شكافد و همانند عيسي بن مريم است كه مادر پاكيزه اي دارد، به راستي كه پاك و پاكيزه آفريده شده است.

آنگاه امام رضا عليه السلام فرمود:

يقتل غصبا فيبكي له و عليه أهل السماء، و يغضب الله تعالي علي عدوه و ظالمه، فلا يلبث الا يسيرا حتي يعجل الله به الي عذابه الأليم و عقابه الشديد.

اين فرزندم از روي ستم و خشم كشته مي شود، اهل آسمان بر او مي گريند، و خداوند متعال بر دشمن ستمگرش غضب مي نمايد و اندكي نمي گذرد كه خداوند او را به عذاب دردناك و كيفر شديد خود گرفتار مي نمايد.

امام رضا عليه السلام تمام شب را در كنار گهواره ي فرزندش مي نشست و بر او لالايي مي خواند. [52] .

1112 / 13 علي بن مهزيار - يار با وفاي امام جواد عليه السلام - گويد:

از شهر اهواز نامه اي به خدمت مولايم امام جواد عليه السلام نوشته و از كثرت زلزله در آن شهر به خدمتش شكوه نموده، عرض كردم: آيا اجازه مي فرماييد از آن شهر خارج شويم؟

حضرت در پاسخ مرقوم فرمودند:

لاتتحولوا عنها، و صوموا الأربعاء والخميس والجمعة و اغتسلوا و طهروا ثيابكم و أبرزوا يوم الجمعة، و ادعوا الله، فانه يدفع عنكم.

از شهر خارج نشويد، بلكه سه روز چهارشنبه، پنجشنبه و جمعه را روزه بگيريد و روز جمعه غسل كنيد و پاكيزه ترين لباسهاي خود را بپوشيد و بيرون رويد و به سوي خداوند دعا كنيد كه خداوند زلزله را از شما دفع مي نمايد.

مي گويد: ما طبق دستور مولايمان عمل نموديم و زمين آرام گرفت. [53] .

1113 / 14 در كتاب «عيون اخبار الرضا عليه السلام» مي نويسد: بزنطي گويد:

نامه اي از سوي امام رضا عليه السلام به فرزندش امام جواد عليه السلام ابلاغ شده بود كه بر فرزندش خواندم، در آن نامه آمده بود:

يا أباجعفر! بلغني أن الموالي اذا ركبت أخرجوك من الباب الصغير، و انما ذلك من بخل بهم لئلا ينال منك أحد خيرا، فأسألك بحقي عليك لايكن مدخلك و مخرجك الا من الباب الكبير، و اذا ركبت فليكن معك ذهب و فضة، ثم لايسألك أحد الا أعطيته.

اي اباجعفر! باخبر شدم كه غلامان به هنگام بيرون رفتنت، تو را از درب كوچك بيرون مي برند و اين به جهت بخلي است كه آنان دارند و دوست دارند از دست تو خيري به كسي نرسد. به خاطر حقي كه بر تو دارم! مي خواهم ورود و خروج تو جز از درب عمومي نباشد، وقتي خواستي بيرون روي به همراهت طلا و نقره بردار، و هر كه از تو درخواست كمك نمود، به او احسان كن.

اگر از عموهايت خواستند كه به آنان كمك نمايي كمتر از پنجاه دينار نده، و زياد هم بخشيدي اختيار با توست و اگر از عمه هايت كمك خواستند كمتر از بيست و پنج دينار نده و زياد هم بخشيدي اختيار با توست، و اين بدين جهت است كه مي خواهم خداوند مقام تو را بلند فرمايد. در راه خدا انفاق كن و نترس كه از ناحيه ي صاحب عرش گرفتار فقر و تنگدستي شوي. [54] .

1114 / 15 علامه ي مجلسي رحمه الله در «بحارالأنوار» مي نويسد: حسن بن شمون گويد: نامه اي را كه امام جواد عليه السلام به دستخط مبارك خود براي علي بن مهزيار نوشته بود، خواندم. در آن نامه آمده بود:

[بسم الله الرحمن الرحيم]، يا علي! أحسن الله جزاك، و أسكنك جنته، و منعك من الخزي في الدنيا والآخرة، و حشرك الله معنا.

يا علي! قد بلوتك و خيرتك في النصيحة والطاعة والخدمة والتوقير والقيام بما يجب عليك، فلو قلت: اني لم أر مثلك لرجوت أن أكون صادقا، فجزاك الله نات الفردوس نزلا.

فما خفي علي مقامك و لاخدمتك في الحر والبرد في الليل والنهار، فأسأل الله اذا جمع الخلائق للقيامة أن يحبوك برحمة تغتبط بها، انه سميع الدعاء. [55] .

[به نام خداوند بخشنده ي مهربان]، اي علي! خداوند به تو جزاي نيكو دهد، و تو را در بهشت خود جاي داده و از رسوايي دنيا و آخرت حفظ كرده و با ما محشور نمايد.

اي علي! به راستي كه تو را آزمودم و تو را براي نصيحت، اطاعت، خدمت، بردباري و انجام وظايفي كه به عهده داري، برگزيدم، اگر بگويم: من همانند تو را سراغ ندارم، اميدوارم كه در اين گفته راست گو باشم، خداوند پاداش تو را سكونت در بهشت برين قرار دهد.

مقام تو در نزد من و نيز خدمت تو براي من در گرما و سرما و شب و روز، بر من پنهان نيست، از خداوند متعال مي خواهم در روز قيامت كه همه خلايق را جمع مي نمايد، تو را عنايتي از رحمتش دهد كه همه ي خلايق براي مقام والاي تو غبطه بخورند، كه او شنونده ي دعاست.

1115 / 16 در كتاب «مقتضب الأثر» مي نويسد: مغيرة بن محمد مهلبي گويد:

يكي از شعراي نامي، بنام عبدالله بن ايوب خريبي، اخلاص تامي نسبت به امام رضا عليه السلام داشت.

وي اشعاري را پس از شهادت امام رضا عليه السلام سرورده - البته ما همه ي اشعار را نقل نمي كنيم، بلكه آنچه اينجا مورد نياز است، مي آوريم - او در آن اشعار امام جواد عليه السلام را مورد خطاب قرار داده و مي گويد:



يابن الذبيح و يابن عراق الثري

طابت أرومته وطاب عروقا



يابن الوصي وصي أفضل مرسل

أعني النبي الصادق المصدوقا



ما لف في خرق القوابل مثله

أسد يلف مع الخريق خريقا



يا أيها الحبل المتين متي أعذ

يوما بعقولة أجده وثيقا



أنا عائذ بك في القيامة لائذ

أبغي لديك من النجاة طريقا



لايسبقني في شفاعتكم غدا

أحد فلست بحبكم مسبوقا



يابن الثمانية الأئمة غربوا

و أبا الثلاثة شرقوا تشريقا



ان المشارق والمغارب أنتم

جاء الكتاب بذالكم تصديقا



اي فرزند اسماعيل ذبيح! و اي فرزند رگه ها و ريشه هاي زمين! كه اصل و ذات و رگ هاي تو پاك گرديد.

اي فرزند جانشين بهترين پيامبران؛ يعني حضرت محمد صلي الله عليه وآله وسلم كه راستگو و تصديق شده است.

تاكنون قابله ها مانند او را در خرقه نپيچيده اند، شيري كه از شجاعت، طعمه ي خويش را به طعمه ي ديگري مي پيچيد.

اي ريسمان محكم و استوار! هر زمان كه به آستانه ي خانه ات فرود آمده و به ريسمان محكمت چنگ زنم آن را محكم و قابل اطمينان مي يابم.

من در روز رستاخيز به تو پناه مي آورم و در پناه تو هستم؛ و راه نجات را از طريق تو مي جويم.

فرداي قيامت، براي شفاعت شما از من، كسي پيشي نخواهد گرفت؛ چرا كه از من در محبت شما سبقت گرفته نشده است.

اي فرزند پيشوايان هشتگانه اي كه غروب كردند! و اي پدر بزرگوار سه امام همامي كه ظاهر خواهند شد! [56] .

به راستي كه شرق و غرب جهان شما هستيد، و كتاب خداوند نيز اين را براي شما تصديق نموده است. [57] .

موعظه و اندرزي از امام جواد عليه السلام: (امام جوادعليه السلام در يك سخن زيبايي مي فرمايد:)

كيف يضيع من الله كافله؟ وكيف ينجو من الله طالبه؟ ومن انقطع الي غيرالله وكله الله اليه، و من عمل علي غير علم [ما] أفسد أكثرمما يصلح. [58] .

چگونه ضايع مي شود، كسي كه خداوند كفيل اوست؟

و چگونه نجات پيدا مي كند كسي كه خداوند در جست وجو و تعقيب اوست! هركس به غير خدا دل ببندد، خداوند او را به آن واگذارد.

هر كس بدون دانش كاري را انجام دهد، خرابكاري او از اصلاحش بيشتر مي شود.


***

[1] دراج: پرنده اي است شبيه كبك.

[2] كشف الغمة: 2 / 344، بحارالأنوار: 50 / 91 ح 6.

[3] «سوره ي بقره، ايه ي 156»، كلمه ي استرجاع است كه هنگام شنيدن حادثه اي ناگوار يا خبر وفات كسي بر زبان جاري مي كنند و معنايش اين است كه همه ي ما از خدا هستيم و به سوي او مراجعت مي كنيم.

[4] مهج الدعوات: 36 - 39، بحارالأنوار: 50 / 95 ح 9، عيون المعجزات: 124 - 129، مدينة المعاجز: 7 / 359 ح 71، كشف الغمة: 2 / 366 با كمي اختلاف. و براي اين حديث تتمه اي است كه از جهت اختصار مؤلف رحمه الله آن را ذكر نكرده است.

[5] يكي از كساني است كه مورد وثوق و اطمينان امام كاظم عليه السلام بوده است. براي تحقيق بيشتر رجوع كنيد به معجم رجال حديث: 23 / 192.

[6] سوره ي بقره: آيه ي 245.

[7] سوره ي طلاق: آيه ي 7.

[8] تفسير عياشي: 1 / 131 ح 18، بحارالانوار: 50 / 103 ح 18، تفسير برهان: 1 / 234 ح 5.

[9] مشارق الأنوار: 98، بحارالأنوار: 50 / 108 ح 27، دلائل الامامه: 385 با كمي اختلاف.

[10] نوادر المعجزات: 183 ح 10، دلائل الامامة: 400 ح 18، بحارالأنوار: 50 / 59 ح 34، مدينة المعاجز: 7 / 324 ح 55.

[11] الكافي: 1 / 496 ح 7، كشف الغمة: 2 / 364، مناقب ابن شهر آشوب: 4 / 384، بحارالأنوار: 50 / 93 ذيل ح 6.

[12] مانند آنچه امام صادق عليه السلام به عبدالأعلي فرمود: هنگامي كه از آن حضرت درباره ي وضو سئوال كرد در صورتي كه بر روي انگشت زخمي باشد و آن را بسته باشند.

امام عليه السلام فرمود: جواب اين مورد و امثال آن از كتاب خداوند فهميده مي شود كه فرموده است: (ما جعل عليكم في الدين من حرج) يعني در دين، حرج و سختي و به زحمت افتادن قرار داده نشده است، سپس فرمود: بر روي همان، دست خود را بكش.

[13] بحارالأنوار: 50 / 93 ذيل ح 6.

[14] الكافي: 1 / 353، ح 9، مناقب ابن شهر اشوب: 4 / 393، بحارالأنوار: 50 / 68 ح 46.

[15] الخرائج: 1 / 372 ح 1، بحارالأنوار 50 / 46، ح 20، مدينة المعاجز: 7 / 372 ح 73، حلية الأبرار: 4 / 540 ح 4، كشف الغمة: 2 / 365.

[16] مناقب ابن شهر آشوب: 4 / 384.

[17] سوره ي أحقاف، آيه ي 35.

[18] مناقب ابن شهر آشوب: 4 / 387 بحارالأنوار: 50 / 8 ح 9، نوادر المعجزات: 173 ح 1، دلائل الامامة: 384 ح 2 (با تفصيل بيشتر).

[19] الكافي: 6 / 360، بحارالأنوار: 50 / 35 ح 24.

[20] المناقب: 4 / 387، بحارالأنوار: 50 / 55 ح 31، مدينة المعاجز: 7 / 345 ح 66، دلائل الامامة: 404 ح 25.

[21] مناقب ابن شهر آشوب: 4 / 388، بحارالأنوار: 50 / 55 ذيل ح 31 مدينة المعاجز: 7 / 384 ح 84.

[22] عيون المعجزات: 124، بحارالأنوار: 50 / 100 ذيل ح 12، مدينة المعاجز: 7 / 400 ح 101.

[23] خلاصه اش اين است كه مأمون وقتي تصميم گرفت دخترش را به حضرت جواد عليه السلام تزويج كند بني عباس لب به اعتراض گشودند و گفتند: او هنوز علم و كمالي كسب ننموده، مقداري صبر كن تا كامل شود.

مأمون جواب داد: شما اينها را نمي شناسيد، آنگاه دستور داد مجلسي تشكيل دهند و علماي بزرگ زمان را در آن جمع كنند تا با آن حضرت مباحثه و گفتگو كنند.

[24] محرم يعني كسي كه در حال احرام است.

[25] الاحتجاج: 443، تفسير قمي: 1 / 182 ارشاد مفيد: 319، بحارالأنوار : 50 / 74 ضمن ح 3، كشف الغمة: 2 / 353، حلية الأبرار: 4 / 553 مدينة المعاجز: 7 / 347 ح 68.

[26] متصوفه از فرقه هاي ضاله است كه مذهبي فاسد و عقايد باطلي را بدعت نهاده اند، ابوهاشم كوفي اول كسي است كه او را صوفي ناميده اند و اين بدان جهت بود كه مانند رهبانان جامه هاي پشمينه ي درشت مي پوشيد، و او قائل به حلول بود، در كتاب «اصول الديانات» است كه در ظاهر اموي و جبري و در باطن ملحد و دهري بود و مرادش از وضع اين مذهب آن بود كه دين اسلام را برهم زند.

در كتاب «قرب الاسناد» از امام عسكري عليه السلام روايت شده است كه فرمود: از حضرت صادق عليه السلام حال ابوهاشم كوفي را پرسيدند، آن حضرت فرمود: «انه فاسق العقيدة جدا و هو الذي ابتدع مذهبا يقال له التصوف» «او از نظر عقيده فاسق است و كسي است كه مذهب جديدي را به نام تصوف اختراع كرده است».

بعد از او سفيان ثوري راه او را ادامه داد و مسائل ديگري مثل صورت و رؤيت و تشبيه و تجسيم بر مذهب او افزود و پس از او ابويزيد بسطامي رئيس اين فرقه باطله بوده است، و آنها را به اعتبار ابويزيد بسطامي يزيديه و بسطاميه لقب داده اند و به اعتبار قائل بودن به حلول و اتحاد آن ها را حلولية و اتحادية خوانده اند.

با يزيد مكرر بي باكانه «ليس في جبتي سوي الله» «در جامه ي من جز خدا نيست»، و «سبحان ما أعظم شأني» «پاك و منزه هستم و چقدر شأن من عظيم است»، و «رأيت الله في المنام» «خدا را در خواب ديدم»، و «رأيت الله في صورة شيخ هرم» «خدا را به صورت پيرمرد فرتوتي ديدم»، گفته است.

او در اصول حلولي بود و در فروع به مذهب مالك عمل مي نمود و در باطن ملحد و زنديق بوده است.

اين گروه به خاطر عقايد فاسد و انحرافاتي كه داشته اند همواره مورد نفرت پيشوايان دين و أئمه ي طاهرين، بوده اند و روايات بسياري از آن بزرگواران در طعن ايشان رسيده است، و براي نمونه فقط به دو حديث اشاره مي شود:

يكي از شيعيان به امام صادق عليه السلام عرض كرد: «قد ظهر في هذا الزمان قوم يقال لهم الصوفية فما تقول فيهم؟ قال عليه السلام: انهم اعداؤنا فمن مال اليهم فهو منهم و يحشر معهم».

«گروهي در اين زمان ظاهر شده اند كه به آنها صوفي گفته مي شود نظر شما درباره ي آنها چيست؟

امام صادق عليه السلام فرمود: آنها دشمنان ما هستند و هر كس تمايلي به آنها نشان دهد از آنها است و فرداي قيامت با آنها محشور خواهد شد».

سپس فرمود: «و سيكون اقوام يدعون حبنا و يميلون اليهم و يتشبهون بهم و يلقبون أنفسهم بلقبهم و يأولون أقوالهم، ألا فمن مال اليهم فليس منا و أنا منه براء» ، «به زودي طايفه اي مي آيند كه دوستي ما را ادعا مي كنند ولي به آنها مايلند و خود را شبيه آنها و ملقب به لقب آنها مي سازند و گفته هاي آنها را توجيه مي كنند، بدانيد هر كس به آنها مايل گردد از ما نيست و من از او بيزارم».

حديث ديگر را اسمايل بن بزيع از حضرت رضا عليه السلام نقل كرده است كه فرمود: «من ذكر عنده الصوفية و لم ينكرهم بلسانه و قلبه فليس منا، و من أنكرهم فكانما جاهد الكفار بين يدي رسول الله».

«كسي كه نزد او ذكري از صوفيه به ميان آيد و او ايشان را به قلب و زبان خود انكار نكند از ما نيست، و هر كس ايشان را انكار كند پس گويا در كنار رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم و پيشاپيش آن حضرت با كفار جنگيده است». «به نقل از كتاب حديقة الشيعة: 2 / 747 با اندكي تصرف».

[27] سوره ي النساء: آيه ي 86.

[28] سوره ي النساء، آيه ي 86.

[29] سوره ي شوري: آيه ي 25.

[30] روضات الجنات: 4 / 158 سطر آخر.

[31] سوره ي حجر: آيه ي 99.

[32] اين روايت و امثال آن قطعا از ساخته ها و روايات جعلي صوفيه است و نياز به توجيهاتي كه مؤلف رحمه الله در متن ذكر كرده است ندارد.

[33] نوادر المعجزات: 180 ح 4، دلائل الامامة: 398 ح 8، مدينة المعاجز: 7 / 319 ح 45.

[34] انبار: شهري است در طرف غربي بغداد.

[35] دلائل الامامة: 398، ح 9، مدينة المعاجز : 7 / 319 ح 46.

[36] سوره ي احقاف، آيه ي 35.

[37] سوره ي انعام، آيه ي 124.

[38] دلائل الامامة: 384 ح 2، بحارالأنوار: 50 / 8 ضمن ح 9، نظير اين روايت را ابن شهرآشوب در «المناقب: 4 / 387» آورده است.

[39] الثاقب في المناقب: 504 ح 1.

[40] الثاقب في المناقب: 508 ح 1 (در اين منبع آمده: او حجت خدا بر مردم است)، بحارالأنوار: 50 / 68 ح 46. نظير اين روايت را ابن شهرآشوب در «المناب: 4 / 393 و 394» آورده است.

[41] الثاقب في المناقب: 510 ح 2، اين روايت به صورت اختصار در «صراط المستقيم: 2 / 200 ح 6 «نقل شده است، و همچنين در كشف الغمة: 2 / 359، المناقب: 3 / 498، و بحارالأنوار: 50 / 38 ح 3 (با اندكي تفاوت) نقل گرديده است.

[42] الثاقب في المناقب: 522 ح 3.

[43] الثاقب في المناقب: 522 ح 5.

[44] الثاقب في المناقب: 523 ح 6.

[45] الثاقب في المناقب: 526 ح 12. اين روايت در الخرائج: 1 / 383 ح12، كشف الغمة: 2 / 368 و بحارالأنوار: 50 / 49 ح 26 نيز نقل شده است.

[46] به نظر مي رسد كه اشتباهي رخ داده، چرا كه راوي اين حديث «علي بن اسباط» است، چنانچه در منابع ديگر نيز چنين آمده است.

[47] سوره ي يوسف، آيه ي 22.

[48] سوره ي مريم، آيه ي 12.

[49] بحارالأنوار: 50 / 20 ح 6 و 37 ح 1. نظير اين روايت در الخرائج: 1 / 384 ح 14 نقل شده است.

[50] المناقب: 4 / 394، بحارالأنوار: 50 / 10 ح 10. نظير اين روايت در ص 708 ح 2 همين مجلد گذشت.

[51] اعلام الوري: 2 / 93، الارشاد: 318، بحارالأنوار: 50 / 21 ح 9.

[52] بحارالأنوار: 50 / 15 ح 19.

[53] علل الشرائع: 2 / 555 ح 6 (با اندكي تفاوت)، بحارالأنوار: 91 / 150 ضمن ح 8 و 50 / 101 ح 14.

[54] عيون أخبار الرضا عليه السلام:2 / 7 ح 20، بحارالأنوار: 50 / 102 ح 16 و 96 / 121 ح 24.

[55] بحارالأنوار: 50 / 105 ذيل ح 22.

[56] علامه مجلسي رحمه الله مي فرمايد: منظور از غروب «هشتگانه» شايد كنايه از وفات و شهادتشان مي باشد، همان گونه كه منظور از «تشريق سه گانه» كنايه از ظهور آن بزرگواران است. با اين كه در معرض ظهور هستند.

و «تغريب» كنايه از سكونت غالب آنان يا ولادتشان در شهرهاي حجاز و يثرب است، كه اين شهرها نسبت به عراق در بخش غربي واقع هستند.

[57] مقتضب الأثر: 50 و 51، بحارالأنوار: 49 / 325 ح 7.

[58] بحارالأنوار: 78 / 364 ح 5.