فروغي از سيماي نهمين آفتاب


حكيمه خاتون دختر امام كاظم عليه السلام ميفرمود: «روزي برادرم امام رضا عليه السلام مرا خواست و فرمود: اي حكيمه! امشب، فرزند مبارك خيزران، متولد ميشود. حتما در وقت تولد او حاضر باش.

من خدمت امام ماندم. شب هنگام آن حضرت، من و بانوان مسؤول وضع حمل را به اتاقي آورد و خود بعد از آن كه چراغي برايمان روشن كرد، بيرون رفت و در را هم بست تا حضرت خيزران درد زايمان گرفت. ما خواستيم كاري بكنيم چراغ خاموش شد. ما به يك باره در اندوه و ترس فرو رفتيم. در همان لحظات وحشت و دلهره بود كه خورشيد امامت طلوع كرد. پردهاي نازك مانند لباس بر تن داشت كه نوري از آن بر ميخواست و تمام اتاق را روشن ميكرد. من كودك را برداشتم و در دامن خود گذاشتم و آن پرده را از صورتش دور كردم. در اين لحظه، امام رضا عليه السلام نيز وارد شد. بعد از آن كه به او لباس پوشانديم، او را از ما گرفت; در گهواره قرار داد و به من سپرد و فرمود: از اين گهواره جدا مشو.

وقتي روز سوم شد، كودك چشمان خود را به سوي آسمان گشود; به طرف راست و چپ نگاه كرد و با زبان فصيح فرمود:

«اشهد ان لا اله الا الله و اشهد ان محمدا رسول الله».

من با ديدن چنين حالتي، زود خدمت امام رضا عليه السلام رفتم و آنچه را ديده بودم، بازگو كردم.

فرمود: آنچه بعد از اين از عجايب احوال او خواهي ديد، زيادتر از چيزهايي است كه تا حال ديدهاي» . (1)

و به اين ترتيب امام محمدتقي، جوادالائمه، در روز دهم ماه رجب سال 195 ه . ق. و يا به قول برخي روز جمعه پانزدهم يا نوزدهم ماه مبارك رمضان (2) از بانويي گرانقدر به نام سبيكه - كه بعضي به او خيزران، ريحانه و سكينه (3) نيز گفتهاند - در مدينه طيبه (4) به دنيا آمد. او صورتي گندمگون داشت و كنيهاش ابوجعفر و ابوعلي و القابش نيز تقي، جواد، مختار، منتجب، مرتضي، قانع، عالم و ... بود. (5)

هرچند ميلاد اين نور پاك، مايه شادماني براي اهل بيت عليه السلام بود، اما حضرت رضا عليه السلام از همان روزهاي نخستبا ذكر مصيبتهاي فرزندش، جواد الائمه، همگان را از شهادت جانگدازش آگاه مينمود. از جمله ميتوان خبر كلثم بن عمران را نقل كرد كه ميگفت:

«وقتي امام محمدتقي به دنيا آمد، امام رضا عليه السلام فرمود:

حق تعالي فرزندي به من بخشيده كه شبيه موسي بن عمران است كه درياها را ميشكافت و مانند عيسي بن مريم است كه خداوند مادر او را مقدس گردانيد و طاهر و مطهر آفريده شد. اين فرزند من به جور و ستم كشته خواهد شد و اهل آسمانها بر او خواهند گريست و خداوند بر دشمن او و كشنده او و ستم كننده به او غضب خواهد كرد و بعد از قتل او از زندگاني بهرهاي نخواهد ديد. و به زودي به عذاب الهي خواهد رسيد» . (6)

در سايه پدر

هرچند دورهاي كه جواد الائمه عليه السلام در آن حضور پدر را درك كرد، چندان طول نكشيد ولي از همين دوره اندك نيز اطلاعاتي چند بر جاي مانده است. اين دوره خود به دو دوره تقسيم ميشود:

1- قبل از مسافرت امام رضا عليه السلام به طوس

2- بعد از آن.

در دوره اول عموما امام رضا عليه السلام درصدد معرفي حضرت و بيان لياقتهاي فرزندش براي امامت و ابراز شايستگيهاي وي بود. البته اين امر با توجه به فتنههاي واقفيه لازم بود. مسعودي از قول زكريا بن آدم در اين باره ميگويد:

«در محضر امام رضا عليه السلام بودم، ابوجعفر عليه السلام را كه كمتر از چهار سال داشت، آوردند. ابو جعفر در حضور پدر نشست و دستخود را بر زمين زد و سرش را به طرف آسمان بلند نمود و مدتي طولاتي به فكر فرو رفت. امام رو به فرزندش كرد و فرمود:

«بنفسي انت لم طال فكرك؟ ; قربانت گردم! چرا اين گونه در فكر فرو رفتهاي؟»

حضرت جواد فرمود: به خاطر مصيبتهايي كه بر مادرم زهرا عليها السلام وارد شد. سوگند به خدا، آن دو نفر را از قبر بيرون ميآورم، سپس با آتش آنها را ميسوزانم و بعد خاكستر آنها را به طرف درياها پراكنده ميكنم. امام رضا عليه السلام در اين لحظه فرزندش را در آغوش كشيد; دلداري داد; بين دو چشم او را بوسيد و فرمود: پدر و مادرم به فدايت! تو مقام امامت داري.»

به هر صورت اين مقطع زماني 5 سال طول كشيد; يعني، از سال 195 ه . ق. (تولد امام جواد) تا سال 200 ه . ق. (زمان هجرت امام رضا عليه السلام به خراسان)

نگران پدر

در سال 200 هجري كه مامون الرشيد امام رضا عليه السلام را به اجبار به خراسان فرا خواند، امام رضا همراه فرزندش جواد الائمه به مكه مشرف شد. اميه بن علي ميگويد:

«من نيز در اين سفر همراه امام بودم. وقتي امام طواف وداع را انجام داد و براي خواندن نماز طواف نزد مقام ابراهيم عليه السلام رفت، ديدم كه يكي از خدمتگزاران امام رضا عليه السلام ابوجعفر (امام جواد) عليه السلام را روي شانهاش نشانده، طواف ميدهد. بعد از طواف ابوجعفر عليه السلام از شانه او پايين آمد و در حجر اسماعيل عليه السلام نشست. مدتي منتظر شديم. ولي آمدن او طول كشيد. موفق، خدمتگزار امام سراغ او رفت و گفت: فدايتشوم! حركت كنيد برويم. اما ابوجعفر عليه السلام از جاي خود حركت نكرد. غم و اندوه در چهرهاش نمايان بود. فرمود: از جاي خود برنميخيزم، مگر آن كه خدا بخواهد. موفق نزد امام رضا عليه السلام برگشت و موضوع را با حضرت در ميان گذاشت. امام خود نزد فرزندش آمد و از او خواستبرخيزد ولي او حركت نكرد و فرمود: از جاي خود بلند نميشوم. چگونه برخيزم! من با چشم خود ديدم چگونه شما با خانه خدا وداع كردي! من فهميدم كه ديگر اميدي به بازگشت نداريد و سرانجام با اصرار پدر از جاي برخاست و راهي شد» . (7)

آري، امام رضا عليه السلام نيز خود به شهادتش در اين سفر آگاه بود. لذا در ابتداي سفر قبل از خروج از مدينه، اعضاي خانواده را فراخواند و دستور داد برايش بگريند. آن گاه دست ابوجعفر عليه السلام را گرفت و او را كنار قبر رسول خدا صلي الله عليه و آله آورد. دست ابوجعفر را روي ديواره قبر رسول خدا صلي الله عليه و آله گذاشت، دست او را به قبر چسباند و از رسول خدا صلي الله عليه و آله خواست فرزندش را حفظ كند ... آن گاه تمام وكلاي خود را دعوت كرد و دستور داد از ابوجعفر عليه السلام اطاعت كنند و مخالفتي به خرج ندهند. (8)

به اين ترتيب امام رضا عليه السلام راهي خراسان شد. در اين دوره (200 ه . ق.) تا زمان شهادت (203 ه . ق.) ارتباط بين امام رضا عليه السلام و فرزندش، جواد عليه السلام، به وسيله نامه صورت ميگرفت. در يكي از نامهها ميخوانيم:

بسم الله الرحمن الرحيم.

فرزندم! خداوند به تو عمر طولاني عنايت فرمايد و تو را از آزار دشمنانت مصون بدارد. فرزند عزيزم! پدرت به قربانت! همه مال و اموال من در اختيار تو است. من اكنون زنده و سر پا هستم اما از فراق تو دلخسته و غمناك ميباشم. اميدوارم با رفتار نيك با خويشاوندان و كمك مالي به آنان خداوند راه رشد و صلاح را براي تو فراهم گرداند ... . (9)

آري، اين نگراني و دلتنگيهاي امام رضا عليه السلام ادامه داشت تا آن كه زمان شهادت آن حضرت فرا رسيد.

شيخ طبرسي به نقل از اميه بن علي مينويسد:

«روزي ابوجعفر عليه السلام خدمتكار خود را خواست و فرمود: اهل خانه را گردآور و بگو براي ماتم آماده شوند. من پرسيدم: براي ماتم چهكسي؟ فرمود: براي ماتم بهترين اهل زمين. و بعد از چند روز خبر رسيد كه امام رضا عليه السلام در همان روز كه امام محمدتقي امر به ماتم كرد، به شهادت رسيده است» . (10)

رويداد / زمان

1. تولد امام جواد عليه السلام / 195 ه . ق.

2. هجرت امام رضا عليه السلام به خراسان / 200 ه . ق.

3. سن امام جواد هنگام هجرت پدر / در حدود 6 سال

4. شهادت پدر / 203 ه . ق.

5. سن امام هنگام شهادت پدر / حدود هشت تا نه سال (×)

6. هجرت امام جواد به بغداد / 204 ه . ق (10 سالگي)

7. شهادت امام جواد / 220 ه . ق آخر ذي قعده (25 سالگي) 25 سال و دو ماه و 18 روز (××)

8. مدت امامتحضرت جواد / 17 سال

بعد از اين مرحله نوبت آن بود كه امام نوجوان، ابو جعفر، محمدتقي عليه السلام بر سر جنازه پدر حاضر شود; او را غسل دهد; دفن كند و نماز بخواند زيرا تنها معصوم را معصوم به خاك ميسپارد و نماز ميخواند. اما اين واقعه چگونه روي داد و امام محمدتقي هشت، نه ساله چگونه از مدينه به خراسان آمد! حميري و قطب راوندي به سند صحيح از معمر بن خلاد نقل كردهاند كه: «امام محمدتقي روزي به من فرمود: اي معمر! سوار شو.

گفتم: به كجا؟ فرمود: سوار شو و كاري نداشته باش. چون با حضرت به صحرا رسيدم، فرمود: اينجا بايست. آن جناب ناپديد شد و بعد از ساعتي برگشت. پرسيدم: فداي تو شوم! كجا بودي؟ فرمود: به خراسان رفتم و پدر مظلوم و غريبم را دفن كردم» . (11)

از آخر صفر (203 ه . ق.) زماني كه امام رضا عليه السلام در 55 سالگي به شهادت رسيد، (12) حضرت ابوجعفر عليه السلام به عنوان نهمين امام معصوم در هشتسالگي عهده دار هدايتشيعيان شد. هرچند در اين دوره خطير، توصيهها و وصاياي امام رضا عليه السلام ميتوانست موجبات پذيرش امامت امام جواد از سوي شيعيان را فراهم سازد; مطالعه دقيق كتب تاريخي نشان ميدهد كه اين توصيهها تنها در خواص ياران مؤثر بود و عموم مردم ظاهربين منتظر دلايل عقلپسندي بودند. به اين خاطر نوعي بحران دردآوري پيرامون پذيرش امامت جواد الائمه در حال شكل گرفتن بود كه حتي به تدريجبرخي ياران خاص را نيز شامل ميشد. از اين روي امام بايد صاحب ويژگيهايي باشد تا بتواند گروههاي مختلف را مجاب كند و آنان را به سوي پذيرش خورشيد حقيقت راهنمايي كند.

علم بيپايان امامتشاخصهاي بود كه به تدريج اين گروهها و دلهاي پراكنده را گرد آورد.

علامه محمدباقر مجلسي مينويسد:

«وقتي امام رضا عليه السلام شهيد شد، ابوجعفر عليه السلام حدود هفتسال و چند ماه داشت. مردم بغداد و حوالي، درباره امامت آن حضرت اختلاف پيدا كردند. لذا بزرگاني مانند: ريان بن صلت، صفوان بن يحيي، محمد بن حكيم، عبدالرحمان بن حجاج، يونس بن عبدالرحمان و ... در خانه عبدالرحمان بن حجاج گرد آمدند و به يكديگر تسليت گفتند. در بين مجلس يونس بن عبدالرحمان برخاست وگفت: گريه بس است! تكليف امامت چه ميشود؟ مسائل دين را از چه كسي بايد پرسيد و تا كي بايد صبر كرد كه ابوجعفر بزرگ شود و بتواند پاسخگوي مسائل و اداي حق امامتباشد؟ ريان بن صلت كه از شنيدن چنين سخني اراحتشده بود، از جا برخاست و گلوي يونس را گرفت و داد زد: معلوم شد ايمان تو ظاهري بوده، در باطن درباره امامت گرفتار شك هستي. اگر امام جواد با عنايتخدا به اين مقام رسيده است، اگر كودك يك روزه هم باشد، مانند پيرمرد كهنسالي داراي علم و فضيلتخواهد بود. اگر از جانب خدا نباشد، اگر هزار سال هم عمر كند، مانند يكي از مردم خواهد بود. ... سرانجام موعد حج رسيد و فقيهان، دانشمندان بغداد و ... در قالب گروه هشتاد نفري عازم حجشدند. آنان به مدينه وارد شدند و راهي خانه امام صادق عليه السلام - كه غير مسكوني بود - شدند و مجلس بزرگي تشكيل دادند. ابتدا عبدالله فرزند موسي بن جعفر عليه السلام و عموي امام جواد وارد شد و خود را در معرض ديگران قرار داد اما به زودي معلوم شد چيزي از علم ندارد. طولي نكشيد كه موفق بن هارون خدمتگزار امام خبر ورود حضرت را داد. امام عليه السلام حاضر شد و تمام مسائل را جواب داد و به عمويش هم گفت:

«لم تفتي عبادي بما لم تعلم و من الامه في هو اعلم منك؟ ; چرا براي بندگان من به چيزي كه آگاهي نداشتي، فتوا دادي؟ در حالي كه ميان امت اعلم از تو وجود داشت» . (13)

آري حتي مرحوم كليني و ابن شهرآشوب نقل كردهاند كه در يك مجلس يا چند روز متوالي، سيهزار مساله از سختترين مسائل پرسيدند و امام عليه السلام همه را جواب داد. (14)

هجرت اجباري به بغداد

به اين ترتيب به مرور بستري آرام براي پذيرش امامت وي ايجاد شد. اين امر براي خليفه عباسي ناخوشايند بود. چون بار ديگر مشروعيت وي - همان گونه كه در عصر امام رضا زير سؤال رفت - زير سؤال ميرفت. از اين روي وي كوشيد قبل از آن كه اين نهال علوي به خوبي ريشه در دل شيعيان بدواند، وي را به خراسان فرا خواند و مانع از ايجاد ثبات و آرامش در زندگي و فعاليتهاي او شود. از اين روي يك سال (15) بعد از شهادت امام رضا عليه السلام مامون براي آن كه در ظاهر خود را از جرم و خطاي كشتن امام رضا تبرئه كند و نادم نشان دهد، وقتي از سفر خراسان به بغداد آمد، نامهاي خدمت امام محمدتقي عليه السلام نوشت و با اعزاز و اكرام ظاهري وي را طلبيد. (16)

خلفاي عصر امام / زمان / دوره

1. محمد امين بن هارون / تا 198 / قبل از امامت

2. مامون بن هارون / از 198 تا 218 / تا سال 203 (قبل از امامت) از 203 تا 218 بعد از امامت

3. معتصم عباسي / از 17 رجب يا شعبان 218 به بعد / بعد از امامت

خلفاي عصر امام و تقابل حضرت با آنان

به طور كلي حضرت جواد الائمه عليه السلام در طول امامتخود با دو خليفه عباسي روبه رو بود كه مفصلترين آن، دوره مامون يعني، 15 سال و بقيه عمر يعني، تنها 2 سال در دوره معتصم عباسي بود. مامون به دليل اين كه با قتل امام رضا عليه السلام دچار بدنامي و تزلزل شده بود، صلاح نميديد كه بيش از آن به آزار امام بپردازد. لذا به دليل قدرت شيعيان در آن روزگار، تمام سعي خود را بر آرام نگه داشتن اوضاع مصروف ميداشت.

يكي از شواهد موجود پيرامون قدرت شيعيان در آن دوره را ميتوان در زماني مطالعه كرد كه امام جواد عليه السلام به شهادت رسيد و شيعيان پيكر مطهرش را از خانه بيرون آوردند در حالي كه شمشير بر شانه داشتند و با هم پيمان مرگ بستند و تصميم خليفه مبني بر ممانعت از تشييع جنازه را در نطفه خفه كردند. علامه محمدحسين مظفر مينويسد: «از امثال چنين حادثهاي ميتوان فهميد كه شيعه بغداد در آن روزگاران شمار زيادي را تشكيل ميداد و از اقتدار و شوكتي برخوردار بودند» . (17)

اساسا ضعف حكومت مركزي و شورشهاي موجود باعثشد تا مامون مركز خلافت را به بغداد منتقل كند، (18) اين گوياي ضعيتشكننده خليفه بود كه او را وادار به تحمل امام ميكرد. بنابراين ملاطفتخليفه نه از روي دلسوزي و حفظ آبروي ظاهري كه از ترس ايجاد تزلزل در اركان حكومتخود در آن عصر خطرناك و شورشخيز بود. و بر همين اساس پذيرش اين امور از سوي امام نيز به معناي بازي خوردن و آلت دستبودن حضرت جواد از سوي خليفه نخواهد بود.

آري امام جواد چنان جايگاه و پايگاهي در بين شيعيان خود در سراسر جهان اسلام دارد كه خليفه از ترس آن ناچار ميشود حضرت جواد عليه السلام را مانند پدرش امام رضا عليه السلام در قدرت سهيم كند. لذا امام اين موضوع را ميپذيرد و ولايتعهدي را قبول ميكند با اين شرط كه هرگز در كاري دخالت نكند، قضاوت نكند، عزل و نصبي نكند و ... و اين امر مشروع بودن كومتخليفه را با سؤال روبه رو ميكند. بنابراين هرچند اين بازي از سوي خليفه آغاز ميشود، نشان از عجز و ناچاري وي در برابر نفوذ امام در دلها دارد. حضرت با گذاشتن شروطي مبني بر دخالت نكردن در امور، عملا ناچار شدن خود را به پذيرش به نمايش ميگذارد و نقشه خليفه را كه با اين هدف در صدد كسب مشروعيت است، ناكام ميگذارد. (19) با اين تحليل به راحتي ميتوان ماهيت اساسي ازدواج اجباري امام را نيز با دختر خليفه درك كرد. ازدواجي كه در ظاهر به خاطر اعجاب خليفه از علم و دانش امام صورت ميگيرد. برخي نيز معتقدند اين نرمشي بود كه امام به خاطر امنيت و محفوظ ماندن شيعيان از آن بهره برد. حداقل صلاح چهل وچهار هزار نفر از سادات علوي و بنيهاشم را - كه در آن عصر در حجاز، عراق، شامات و ايران پراكنده بودند و مامون هم آنان را به مرو فراخوانده و به نوعي كارگزار خود كرده بود - در نظر گرفت. (20)

خباثت تام

1- ترور شخصيت

هرچند خليفه مجبور بود در ظاهر با امام با ملاطفتبرخورد كند، سراسر اعمال وي بوي خباثت ميداد و او هر لحظه در صدد ضربه زدن به امام بود و براي اين هدف پليد از هيچ كوششي دريغ نميورزيد.

ابن ابيداود در اين باره به نزديكانش گفت: «خليفه به اين فكر افتاده است كه ابوجعفر را نزد شيعيانش زشت و مست و آلوده به عطريات زنان نشان دهد. نظر شما چيست؟ اطرافيان جواب دادند: اين كار دليل شيعيان را و حجت آنان را از بين خواهد برد! در اين بين يكي برخاست و گفت: جاسوسهايي از ميان شيعيان، براي من خبر آوردهاند كه شيعيان ميگويند: در هر زمان بايد حجتي الهي باشد و هرگاه حكومت متعرض فردي كه چنين مقامي نزد آنان دارد بشود، خود بهترين دليل استبر اين كه او جتخداست.

ابن ابيداود نتيجه مذاكرات خود را به خليفه گزارش كرد و او گفت: امروز درباره اينها هيچ چاره و حيلهاي وجود ندارد، ابوجعفر را اذيت نكنيد!» (21) و جالب اين است كه اين همه نقشه ريختنها بعد از آن است كه حضرت به اصطلاح داماد خليفه شده است.

2- ايجاد نقصان در چهره علمي

ابزار ديگري كه خليفه براي مخدوش كردن چهره حضرت به كار ميبندد، ترتيب دادن مناظرههاي مختلف براي يافتن حتي يك نقطه ضعف است. وي اين هدف پليد خود را در مناظراتي كه براي امام رضا عليه السلام نيز ترتيب ميداد، پيگيري ميكرد. لذا به حميد بن مهران كه ميخواستبا امام رضا عليه السلام مناظره كند، گفت: «نزد من هيچ چيز از كاهش منزلت وي (امام رضا عليه السلام) دوست داشتنيتر نيست» ، (22) و به سليمان مروزي ميگويد: «به خاطر شناختخود از قدرت علميات تو را براي مباحثه با او (امام رضا عليه السلام) ميفرستم و هدفي ندارم جز اين كه او را فقط در يك مورد محكوم كني» . (23)

و البته در تمام مناظرات هر دو امام عليه السلام (حضرت رضا و جواد الائمه عليهما السلام) پيروز ميدان بودند و چيزي جز خشم و حسادت براي مامون و علماي درباري نميماند. يكي از اين مناظرات مشهور مربوط به سؤالات يحيي بن اكثم است كه در مجلس خواستگاري صورت گرفت و به رسوايي عالمان درباري انجاميد.

يحيي پرسيد: «تكليف كسي كه در حال احرام شكار كند و آن شكار كشته شود، چيست؟»

امام جواد فرمود:

«1- اين خطا در محدوده حرم صورت گرفته استيا خارج از آن؟

2- اين شخص به حكم مساله عالم بود يا جاهل؟

3- اين عمل را از روي عمد انجام داد يا اشتباه؟

4- اين شخص برده بود يا آزاد؟

5- اين شخص صغير بود يا كبير؟

6- براي اولين بار مرتكب شد يا سابقه هم داشت؟

7- شكار، پرنده بود يا غيرپرنده؟

8- شكار كوچك بود يا درشت؟

9- او به كار خود اصرار داشتيا پشيمان بود؟

10- روز شكار كرد يا شب؟

11- در حال احرام عمره بود يا احرام حج؟»

يحيي بن اكثم متحير و سرگردان ماند و نتوانست پاسخ دهد و خليفه بعد از خلوت شدن، جواب مسائل را از امام پرسيد.

امام فرمود:

«1- اگر شخص محرم، در بيرون حرم شكار كند، شكار كشته شود و آن شكار پرنده بزرگ باشد، بايد يك گوسفند كفاره بدهد.

2- اگر همين شكار با خصوصيت مذكور در محدوده حرم صورت گيرد، دو گوسفند كفاره بدهد.

3- اگر شكار جوجه پرنده باشد و در بيرون حرم واقع شود، يك گوسفند تازه از شير گرفته شده، كفاره بدهد.

4- اگر همان جوجه در حرم شكار شود، كفارهاش يك گوسفند تازه از شير گرفته به اضافه پرداخت قيمت آن جوجه است.

5- اگر شكار از حيوانات و حتي مانند گورهخر بود، كفارهاش يك گاو است.

6- اگر شكار شترمرغ باشد، كفارهاش يك شتر است.

7- اگر شكار آهو بود، كفارهاش يك گوسفند است.

8- اگر شكار حيوانهاي سهگانه مذكور باشد و در محدوده حرم صورت گيرد، كفاره هر يك دو برابر ميشود.

9- اگر شخص مرتكب خطايي شود كه موجب كفاره ميگردد، چنانچه خطا در احرام حجباشد، قرباني آن در «منا» و اگر در احرام عمره خطا صورت گيرد، قرباني آن در مكه بايد انجام شود.

10- شكاركننده دانا به مساله و جاهل يكسان است ولي اگر عمدا شكار كند، هم كفاره دارد هم گناه كرده، در صورت غيرعمد گناهي ندارد.

11- اگر به شخص آزاد كفاره تعلق گيرد، خودش بايد آن را بدهد و اگر برده بود، صاحبش بدهد.

12- اگر صغير خطا كرد، كفاره ندارد، بر عهده خطاكار كبير كفاره واجب است.

13- اگر خطاكار توبه كند، مجازات آخرت ندارد. اگر اصرار بر خطا كند، مجازات آخرت هم دارد.»

بعد از آن، امام از وي سؤالي ميكند كه يحيي بن اكثم نميتواند پاسخ دهد. زماني كه امام عليه السلام خود جواب ميدهد، خليفه بر ميخيزد و اين گونه سخن ميگويد: واي بر حال شما! افراد اين خانواده در فضيلتبر همه خلق برتري دارند و كمي سن و سال از فضايل آنان كم نميكند. آيا نميدانيد رسول خدا صلي الله عليه و آله دعوت خويش را به اسلام با دعوت اميرمؤمنان علي بن ابيطالب عليهما السلام آغاز كرد. با اين كه او ده ساله بود، اسلام او را پذيرفت ... رسول خدا بيعتحسن و حسين را پذيرفتبا اين كه كمتر از شش سال داشتند در حالي كه بيعت كودكان را نميپذيرفت ... . (24)

در هر صورت بعد از آن كه دختر خليفه به عقد امام جواد عليه السلام درآمد و مدتي نيز آنان نزد خليفه ماندند، امام از مامون رخصتخواست و به سوي حجبيتالله الحرام رفت و از آن جا نيز راهي مدينه الرسول صلي الله عليه و آله شد و تا سال 218 ه .ق. كه مامون مرد، در همان جا ماندگار شد (25) و به تربيتخاندان و شاگردان خود همت گماشت.

دوران معتصم

پنجشنبه هفدهم رجب يا شعبان 218 ه . ق. با مرگ مامون، برادرش معتصم، تاج خلافت را بر سر گذاشت. (26) و پس از ثبات نسبي حكومتش سراغ امام جواد را گرفت. وي به محمد بن عبدالملك زيات - كه وزير معتصم در مدينه بود. - نوشت: ابوجعفر را همراه ام فضل از جانب من دعوت كن و با احترام به بغداد بفرست. او نيز نامه را به علي بن يقطين داد و او را مامور تجهيز امام عليه السلام ساخت (27) و به اين ترتيب امام عليه السلام آخرين سفر خويش را پيش روي ديد.

اسماعيل بن مهران ميگويد: «در اولين سفري كه امام جواد از مدينه خارج ميشد، گفتم: اي مولاي من، قربانت گردم، من براي شما نگرانم! تكليف ما چيست و امام بعد از تو كيست؟ امام لبخندي زد و فرمود:

«ليس حيث ظننت في هذه السنه; آنچه گمان داري در اين سال نيست.»

اما در سفر دوم كه راهي بغداد بود، همين مطلب را گفتم.

امام در پاسخ آنقدر گريه كرد كه اشك چشمانش، محاسنش را خيس كرد و فرمود: اين سفر خطرناكي است و امامتبعد از من بر عهده فرزندم علي است» . (28)

آري اين بار نيز در ظاهر امام را با اكرام و تجليل وارد شهر كردند و در نزديكي كاخ، در مكاني تحت نظر گرفتند. در اين دوره نيز علم امام عليه السلام همه، حتي خليفه را تحت تاثير قرار داده بود. از اين جهتخواسته يا ناخواسته تبليغات عملي مناسبي به نفع امام عليه السلام صورت گرفته بود. چنان كه نگراني از اين جايگاه رفيع اجتماعي امام را بعدها در سخنان ابيداود ميخوانيم. به هر صورت خليفه جديد نيز مانند مامون در جلسات علمي خود از نظرات امام سود ميبرد و اين امر چون هميشه با غلبه نظرات امام همراه بود، موجب كينههايي نيز عليه حضرت ميشد.

عياشي در تفسير خود از زرقان روايت ميكند: «ابن ابي داود از مجلس معتصم غمگين به خانهاش آمد. از او دليل غصهاش را پرسيدم. گفت: امروز از فرزند رضا عليه السلام در مجلس خليفه چيزي صادر شد كه موجب رسوايي ما شد. زيرا كه دزدي را نزد خليفه آوردند. خليفه دستور داد دست او را قطع كنند. از من پرسيد كه از كجا قطع شود؟ گفتم: از بند كف. جمعي هم با من هم نظر شدند و بعضي گفتند از مرفق. هر كدام هم دليلي آورديم. خليفه رو به ابن رضا عليه السلام كرد و گفت: تو چه ميگويي؟ گفت: حاضران گفتند. خليفه پاسخ داد: مرا با گفته ايشان كاري نيست. تو چه ميگويي؟ بالاخره بعد از سوگند خليفه، او پاسخ داد: بايد چهار انگشت او را قطع كنند و كف او را براي عبادت باقي بگذارند. دلايلي هم آورد كه ما نتوانستيم جواب دهيم. بر من حالتي عارض شد كه گويا قيامتبرپا شده است و آرزو كردم كاش بيستسال قبل مرده بودم و چنين روزي را نميديدم.

ابن ابيداود سه روز بعد نزد خليفه رفت و گفت: خيرخواهي خليفه بر من لازم است و امري كه چند روز قبل روي داد، مناسب دولتخليفه نبود. زيرا كه خليفه در مسالهاي كه بر او مشكل بود، علماي عصر را خواست و در حضور وزرا، نويسندگان، امرا و اكابر، نظرشان را پرسيد. در چنين مجلسي از مردي كه نصف اهل عالم او را امام، و خليفه را غاصب حق او ميدانند و او را اهل خلافت ميدانند، سؤال كرد و نظرش را بر فتواي همه علما ترجيح داد. اين در مبان مردم منتشر شد و حجتي براي شيعيان شد.

در اين هنگام بود كه وسوسههاي ابن ابيداود با كينههاي عميق بنيعباس كه در دل تكتك خلفاي جور عليه امامان مظلوم بود، پيوند خورد و خليفه عباسي را در تصميم خود مبني بر كشتن امام، مصممترساخت. لذا با شنيدن اين سخنان، رنگ صورتش سرخ شد و گفت: خدا تو را جزاي خير دهد كه مرا آگاه گردانيدي بر امري كه غافل بودم. در پي اين واقعه بود كه يكي از نويسندگان خود را خواست و دستور داد: امام را به خانهاش دعوت كند و در غذايش زهر بريزد. او نيز چنين كرد.

امام چون هرگز در مجالس چنين مرداني حاضر نميشد، با اصرار زياد حاضر شد و لقمهاي از غذاي زهرآلود خورد. وقتي اثر زهر را در گلوي خود يافت، برخاست. آن ملعون اصرار كرد ولي امام فرمود: با كاري كه تو كردي، به نفع تو نيست كه در خانهات بمانم و به اين ترتيب حضرت به منزلش برگشت و در تمام آن روز و شب رنجور بود تا آن كه به شهادت رسيد» . (29)

قطب راوندي مينويسد: «حضرت امام محمدتقي در عصر آن شب كه به شهادت رسيد،

فرمود: من امشب از دنيا خواهم رفت و فرمود: ما اهل بيت هرگاه خدا دنيا را برايمان نخواهد، ما را به جوار رحمتخود ميبرد» . (30)

پيرامون نحوه شهادت امام نظرات ديگري نيز در كتب مختلف وجود دارد مانند:

1- اخباري كه دلالت دارند، امفضل حضرت را به شهادت رساند. معتصم چون ميدانست ام فضل از امام جواد صاحب فرزندي نشده و دلخوشي از وي ندارد، او را تحريك كرد و او با انگور حضرت را مسموم و شهيد كرد. (31)

2- اخباري نيز گوياي اين مطلب هستند كه معتصم شربت زهرآلودي را به وسيله اشناس فرمانده ارتش خود به امام عليه السلام خوراند و هرچند امام عليه السلام نخورد، او اصرار و اجبار كرد و سرانجام حضرت را مسموم كرد. (32)

3- ابن بابويه و ... نيز معتقدند كه واثق بالله (بعد از معتصم) او را شهيد كرد. (33)

علي النقي بر بالين

پدر در كتاب بصائر الدرجات به نقل از شخصي كه همواره همراه امام عليالنقي عليه السلام بود مينويسد: «وقتي كه امام جواد در بغداد بود، روزي نزد امام عليالنقي عليه السلام در مدينه نشسته بوديم. حضرت كودك بود و لوحي در پيش داشت و آن را ميخواند. ناگاه تغييري در حال او ظاهر شد. برخاست و داخل خانه شد و ما ناگهان صداي شيون شنيديم كه از خانه بر ميخيزد.

بعد از ساعتي امام نقي عليه السلام بيرون آمد. از سبب اوضاع به وجود آمده پرسيديم، فرمود: در اين ساعت پدر بزرگوارم از دار فاني رحلت كرد. گفتم: يابن رسولالله! از كجا دانستيد؟

فرمود: از اجلال و تعظيم حق تعالي مرا حالتي عارض شد كه پيش از اين نديده بودم، فهميدم پدرم شهيد شده و امامتبه من منتقل شده است. پس از مدتي خبر رسيد كه امام جواد شهيد شده است» . (34)

در اخبار ديگر است كه امام عليالنقي عليه السلام با طي الارض به بغداد آمد و پدر را غسل داد. كفن كرد و به مدينه برگشت. (35)

***



× - جلاء العيون، ص 962، بعضي نيز 7 سال گفته اند. كشف الغمه، ج 3، ص 155 و 7 سال و 4 ماه و 2 روز مي داند. دلايل الامامه، ص 394.

×× - بحارالانوار، ج 50، ص 1. اما طبري 25 سال و سه ماه و 20 روز مي نويسد، دلايل الامامه، ص 395.

1) مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 425 و جلاءالعيون، ص 960.

2) كشف الغمه، ج 3، صص 134 و 137 و 155. دعايي كه از صاحب الزمان نقل شده، دهم رجب مي داند. مصباح المتهجد، ص 741 (اللهم اني اسالك بالمولودين في رجب محمد بن علي الثاني و ابنه علي بن محمد المنتجب ... .)

3) اصول كافي، ج 1، ص 492; ارشاد، ج 2، ص 259. وي اهل نوبه بود. به وي مرضيه هم مي گفتند و از اهل بيت ماريه مادر ابراهيم، فرزند رسول خدا بود. مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 411. كنيه او «ام حسن » بود. بحارالانوار، ج 50، ص 7.

4) جلاء العيون، ص 959.

5) اعلام الوري، ص 345; مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 410 و بحارالانوار، ج 1، ص 321.

6) عيون المعجزات، ص 108.

7) سيره الائمه الاثني عشر، ج 2، ص 444 و كشف الغمه، ج 3، صص 215 و 216.

8) دلائل الامامه، ص 349; الامام الجواد من المهد الي اللحد، ص 44.

9) الامام الجواد من المهد الي اللحد، ص 330 و بحارالانوار، ج 50، ص 103 و تفسير عياشي، ج 1، ص 132.

10) اعلام الوري، ص 350.

11) كشف الغمه، ج 3، ص 156 و خرايج، ج 2، ص 666.

12) اصول كافي، ج 1، ص 486 و ارشاد مفيد (يك جلدي)، ص 304.

13) بحارالانوار، ج 50، ص 100 و دلايل الامامه، ص 389.

14) مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 415.

15) بحارالانوار، ج 50، ص 92 و مناقب ابن شهرآشوب، ج 2، ص 433.

16) جلاء العيون، ص 962.

17) تاريخ شيعه، علامه محمدحسين مظفر، ترجمه دكتر سيد محمد باقر حجتي، ص 120.

18) الامام علي بن موسي الرضا، دخيل، ص 97.

19) توجه به اين تحليل ضروري است و متاسفانه عموم نويسندگان تحليلي در خور ارائه نداده اند و گويي امام آلت دست خلفا بوده كه هر طور بخواهند با او رفتار كنند. زماني براي تطهير حكومت خود سود برند و زماني آن ها را از ميان بردارند و امامان نيز فقط وسيله اي براي آنان باشند.

20) زندگاني امام محمدتقي، صادقي اردستاني، ص 87.

21) بحارالانوار، ج 50، ص 94و رجال كشي، ص 560.

22) الحياه السياسيه للامام الرضا، ص 378.

23) عيون اخبار الرضا، ج 1، ص 179.

24) اختصاص، صص 96 و 98 و بحارالانوار، ج 50، صص 75- 77.

25) در اين باره كه امام در چه سالي به مدينه بازگشت مطلبي يافت نشد.

26) بحارالانوار، ج 50، ص 16 و تاريخ الامم و الملوك، ج 5، جزء 10، ص 304.

27) مناقب آل ابي طالب، ج 4، ص 384 و بحارالانوار، ج 50، ص 8.

28) بحارالانوار، ج 50، ص 118.

29) تفسير عياشي، ج 1، ص 319.

30) بحارالانوار، ج 50، ص 2.

31) بحارالانوار، ج 50، ص 17 و دلائل الامامه، ص 395 و عيون المعجزات، ص 117.

32) همان، ص 8.

33) مناقب ابن شهرآشوب، ج 4، ص 411.

34) بصائر الدرجات، ص 467.

35) جلاء العيون، ص 970.